حضرت بوديم . چون بيرون آمديم ، غلامى بيامد و گفت : اين زرى است كه مولاى من براى شما فرستاده است . پس پانصد درم به پدرم داد و سيصد درم به من . پس به خانه رفتيم و به انواع سعت معاش مىكرديم و انواع بركت در آن دراهم ظاهر شد .
چنانچه امروز دخلش دو هزار درم است . « 1 »
معجزهء ديگر : روايت كردهاند كه مرد ترسايى طبيب بود عبدا نام و وى را صد سال عمر بود . گفت : من شاگرد بختيشوع بودم طبيب متوكّل . پس روزى حسن بن على بن محمّد [ بن ] الرضا - عليه السّلام - فرستاد تا خاصترين اصحاب خود نزد وى فرستد تا فصد « 2 » كند وى را . استادم مرا اختيار كرد و گفت : ابن الرضا - عليه السّلام - از من كسى طلب كرده است كه وى را فصد كند . تو نزديك وى شو و امروز او عالمتر است از هر كه در زير آسمان است و حذر كن از آنكه بر وى اعتراض كنى در آنچه تو را فرمايد . پس من به خدمت وى شدم ، وى مرا به حجره فرستاد و فرمود : اينجا باش تا تو را طلب كنم . و آن وقت كه من نزديك وى شدم ، نزديك وقتى نيكو بود ، ستوده فصد را ، پس مرا بخواند در وقتى كه براى فصد ستوده نبود و طشتى عظيم حاضر كردند و از رگ [ اكحلش ] « 3 » فصد كردم و [ 154 - پ ] خون بيرون مىشد تا كه طشت پر شد . آنگه مرا گفت ببند . ببستم . پس دست بشست و مرا به حجره فرستاد و طعام بسيار آوردند از گرم و سرد و آنجا بماندم تا نماز ديگر . آنگه مرا بخواند و طشت خواست و گفت : بند رگ بگشاى . بند بگشادم و خون بيرون مىشد تا كه طشت پر شد . آنگه فرمود : بند ببند . ببستم و مرا به حجره فرستاد و شب آنجا بود . چون بامداد بود و آفتاب برآمد ، مرا بخواند و طشتى خواست و گفت : بند بگشا . بند گشادم ، چيزى همچو شير از دست مباركش بيرون مىآمد تا كه طشت پر شد . آنگه فرمود ، بازبستم . دست بشست و تختى جامه و پنجاه دينار پيش من بنهاد و گفت : اين برگير و معذور دار و بازگرد . من آن برگرفتم و گفتم : حضرت سيّد ؛ مرا خدمتى فرمايد . فرمود : آرى . صحبت نيكو كن با
هامش
( 1 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 326 ؛ اصول كافى ، ج 1 ، ص 424 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 437 - 438 .
( 2 ) . رگ زدن .
( 3 ) . ق : ندارد .