- عليه السّلام - فرمود : اين زمان باران خواه اى راهب . در آسمان ميغى كه پديد آمده بود بازشد و آفتاب ظاهر گشت . راهب خجل گشت . خليفه گفت : يا ابا محمّد ؛ اين استخوان چيست ؟ فرمود كه اين مرد راهب به قبر پيغمبرى از پيغمبران گذر كرده است [ 156 - پ ] و اين استخوان پيغمبرى است كه به دست وى افتاده است و هرگاه كه استخوان پيغمبرى ظاهر كنند از آسمان باران گيرد .
معجزهء ديگر : روايت اسماعيل بن على بن عبد اللّه عبّاس كه بر سر راه ابو محمّد عسكرى - عليه السّلام - بنشستم . پس چون وى به نزديك من رسيد ، پيش او بازرفتم و شكايت كردم از درويشى و سوگند خوردم كه مرا يك درم نيست و نه چاشت و نه شام . وى گفت : سوگند به دروغ مىخورى و تو دويست دينار در زير خاك كردهاى و اين نه براى آن مىگويم كه تو را چيزى ندهم . اى غلام ؛ آنچه با توست به دو ده . پس غلام او صد دينار به من داد . پس وى روى با من كرد و گفت : تو آن دينارها كه در زير خاك كردى بازنيابى در وقتى كه بدان سخت محتاج باشى . پس آنچه مرا بخشيد ، نفقه كردم و مضطرب شدم و چيزى ديگر نبود كه نفقه كنم . آن جايگاه كه زر در خاك كرده بودم ، بنگريستم ، هيچ نبود و پسر [ عموى ] من آن را دانسته بود و همه را بر گرفته و بگريخته و هيچ از آن به دست من نيامد . « 1 »
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از حسن بن طريف كه گفت : كس به نزديك ابى محمّد عسكرى - عليه السّلام - فرستادم و سؤال كردم كه چون پسر تو امام محمّد مهدى - عليه السّلام - بيرون آيد ، چگونه قضا كند و سؤال ديگر خواستم كه بكنم از تب ربع ، « 2 » فراموش كردم و به رسول هيچ نگفتم . پس امام - عليه السّلام - جواب فرستاد [ 157 - رو ] كه قضاى مهدى - عليه السّلام - چون قضاى داوود - عليه السّلام - باشد . ملهم شود از غيب و حكم كند و ديگر گفت : آن سؤال كه فراموشت شده است از تب ربع است ، اين آيت بنويس و بر بازو بند كه شفا يا بى .
هامش
( 1 ) . اصول كافى ، ج 1 ، ص 426 ؛ الارشاد ، ج 2 ، ص 332 ( اسماعيل بن محمّد بن على بن اسماعيل بن على بن عبد اللّه بن عبّاس ) ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 432 . در همه ( ابن عمّ لى ) : پسر عموى من .
( 2 ) . تب كه يك روز گيرد و دو روز گذارد .