دستمالى « 1 » داشته بودم ، پنجاه دينار بر آنجا بسته . بدان سبب پريشانى در دلم پيدا شد . ابو محمّد - عليه السّلام - گفت : باكى نيست و آنگه كه تو برخاستى از تو بيفتاد ، برادر مهين تو آن را برگرفت و آن محفوظ است . ان شاء اللّه . پس با خانه شدم ، برادر مهينم آن را به من داد .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند ابو محمّد عسكرى - عليه السّلام - خورد بود در چاه آبى افتاد و ابو الحسن نقى - عليه السّلام - در نماز بود . زنان فرياد برآوردند .
چون وى نماز تمام كرد ، فرمود : باكى نيست . رفتند ابو محمّد را ديدند كه بر روى آب بازى مىكرد و آب بر سر چاه آمده بود .
معجزهء ديگر : على بن حسن شاپور گفت : قحطى پديد آمد در سرّ من رأى ، در روزگار مولانا حسن بن على العسكرى . خليفه ، حاجب و اهل مملكت را فرمود كه [ 156 - رو ] به استسقا « 2 » شويد . پس سه روز به نمازگاه مىشدند و دعا مىكردند و باران مىخواستند . باران نمىآمد . پس در روز چهارم جاثليق « 3 » با ترسايان و رهبانان به صحرا شد و چون دست به آسمان برداشت ؛ باران باريدن گرفت . روز دويم نيز همچنين واقع شد . بيشتر مردمان « 4 » در شك و به دين ترسايان مايل گشتند . پس خليفه كس به ابى محمّد عسكرى - عليه السّلام - فرستاد و او در آن وقت محبوس بود . وى را از حبس بيرون آوردند و گفت : يا ابا محمّد عسكرى ؛ امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند . امام - عليه السّلام - فرمود : من فردا بيرون شوم و شكّ ايشان را زايل گردانم . ان شاء اللّه . پس جاثليق سيّم روز با رهبانان بيرون شد و حضرت امام - عليه السّلام - با جماعتى از اصحاب خود ، بيرون شد و خلايق بيرون شدند . چون راهب دست به آسمان برداشت ، حضرت امام - عليه السّلام - به يكى از اصحاب خود گفت : دست راهب بگير و آنچه در ميان انگشتان وى است بيرون آر . چنان كرد و پارهاى استخوان از ميان انگشتان او بيرون آمد . ابو محمّد
هامش
( 1 ) . م : ايزار وى .
( 2 ) . باران به دعا خواستن .
( 3 ) . عالم و عابد و حاكم ترسايان ( نصارى ) .
( 4 ) . م : ندارد .