قبّه ، قبرى بكنيد و من از پس قوم شدم . چون گور كندن گرفتند ، زمينى سخت پديد آمد كه كندن آن ممكن نبود . مأمون را خبر كردند . گفت : نزديك پائين ، قبرش بكنيد .
هم زمين سخت پديد آمد . آنگه وزيرى وى را گفت : او امام است و امام نباشد الّا در پيش قوم . پس براى وى در طرف قبله قبر كندن گرفتند . آنگه من گفتم كه [ 132 - پ ] رضا - عليه السّلام - با من چنين و چنين گفته است . مأمون گفت : چنان كنيد كه ابو الصّلت شما را فرمايد . پس من قبر بكندم ، چنان كه امام - عليه السّلام - مرا فرموده بود ، ناگاه آبى پديد آمد و ماهيان خورد پيدا شد و بعد از آن ماهى بزرگ پديد آمده آن ماهيان را برچيد ، بر همان تفصيل و من دعا بخواندم و آب بازنشست .
مأمون چون اينها بديد ، متحيّر شد و گفت : در حين ممات نيز كرامات ولايات از ايشان ظاهر مىشود . وزيرى گفت : يا مأمون ؛ بدان كه اين عجايب كه امام - عليه السّلام - به شما نمود ، اشارت است بدان كه اگر چه روى زمين از عبّاسيان پر است ، امّا شخصى از آل محمّد پيدا شود و زمين را از ايشان پاك كند . مأمون در غضب شده بفرمود تا آن وزير را بزدند كه هلاك شد . آنگه مأمون گفت : يا ابا الصّلت ؛ آن كلمات كه گفتى به من آموز . گفتم : فراموش كردم . مرا به واسطهء اين به زندان فرستاد و تعذيب نمود . بعد از سه روز آواز هاتفى شنيدم . چون بنگريستم مردى ديدم ايستاده چون ماه شب چهارده ، نيك بنگريستم ديدم كه ابو جعفر امام محمّد تقى - عليه السّلام - بود . مرا گفت : بيرون شو كه هيچ كس تو را آزار نتواند كرد . من بيرون شدم و مأمون را نديدم و او نيز مرا نديد .
* * *
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 236
مساهمون: حسن بن حسين شيعى سبزوارى
ص٢٣٦