روم و در ميان آن درّاعهاى « 1 » بود از ديباى سياه زربفت كه هيچ از آن نيكوتر نديده بودم . رشيد به من نگريست و من در آن درّاعه مىنگريستم . گفت : يا على ؛ اين درّاعه تو را به شگفت مىآورد ؟ گفتم : اى و اللّه . گفت : فراگير . من [ 117 - رو ] آن را فراستدم و با خانهء خود شدم و آن را در جايى بستم و به مدينه فرستادم . پس شش ماه يا هفت ماه برآمد . من روزى از پيش هارون چون با خانهء خود آمدم ، خادمى كه جامهء من فرا گرفتى ، ازارى پيش من آورد و نامهاى كه مهرش [ بر عنوان ] « 2 » بود . گفت :
اين ساعت مردى پيش من آورد و گفت : هم در ساعت به مولاى خود ده . چون مهر نامه بگشادم و نامه برخواندم در آنجا نوشته بود كه يا على ؛ اين ، آن وقت است كه تو را به درّاعه حاجت است . من كنار ازار از وى برگرفتم و متفكّر بودم . درين حال هارون خادمى را به طلب من فرستاد . خادم درآمد و گفت : اجابت كن . گفتم : چه حادث شده است ؟ گفت : نمىدانم . به نزديك وى شدم ، عمر برتع « 3 » پيش وى ايستاده بود و او از غايت خشم مىلرزيد . پس مرا گفت : آن درّاعه كه تو را بخشيدهام ، كجاست ؟ گفتم : مرا امير المؤمنين درّاعهاى بسيار پوشانيده است ، از كدام درّاعه مىپرسى ؟ گفت : آن درّاعهء سياه زربفت . گفتم : چون منى با چنان درّاعه چه كند ؟ چون از سراى امير بازگرديدم ، آن درّاعه خواستم و در پوشيدم و دو ركعت نماز كردم و امير را دعا كردم و بدرستى كه آن ساعت كه رسول امير المؤمنين پيش من آمد ، من آن درّاعه خواستم تا باز همچنان كنم . پس وى به عمر برتع نگريست .
[ 118 - پ ] آنگه باز به من نگريست و گفت : يا على ؛ بفرست تا آن را بيارند . خادمى را بفرستادم تا آن را بياورد . چون آن را بديد ، ساعتى سر در پيش افكند و خشمش ساكن شد . پس سر برداشت و گفت : يا عمر ؛ نشايد كه بعد از اين بر امير چيزى قبول كنند . آنگاه مرا پنجاه هزار درم شفقت فرمود و من آن مال را با آن درّاعه پيش امام موسى - عليه السّلام - فرستادم . « 4 »
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از ابن عمير ، از هشام بن الحكم كه گفت :
هامش
( 1 ) . جامهاى بلند كه مشايخ و زهّاد مىپوشيدند ؛ جبّه .
( 2 ) . ق : تر .
( 3 ) . ق : بزيع .
( 4 ) . ر . ك : مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 289 .