فرمود : صبر كنيد و بنگريد تا من او را چه خواهم كرد . روزى پرسيد كه وى كجا است ؟ گفتند : به ضيعتى از آن خود رفته است . موسى بن جعفر - عليه السّلام - سيصد دينار زر برگرفت و بر آن ضيعهء وى رفت و چون نزديك وى رسيد ، بر وى سلام كرد و صرّهء زر ، از آستين بيرون كرد و گفت : سيصد دينار است بستان و پدران ما را ببخش و ايشان را دشنام مده و لعنت مكن . وى دست و پاى امام را بوسه داد و گفت : زهى كريمى و حليمى تو . گواهى مىدهم كه از اهل بيت نبوّتى و معدن حلم و علم و حكمتى . و بعد از آن هرگاه كه وى را بديدى تعظيم كردى .
فصل چهارم در بعضى از معجزات وى - عليه السّلام .
روايت كرد حميد طوسى كه رشيد ما را فرستاد تا موسى بن جعفر را - عليه السّلام - بكشيم . من در زندان شدم ، وقت نماز پيشين بود . موسى بن جعفر - عليه السّلام - نماز مىكرد و شيرى ديدم بر دست راست وى و ديگرى بر دست چپ وى ايستاده بودند . من بترسيدم و بازگرديدم و رشيد را خبر كردم . مرا زجر « 1 » كرد و باور نداشت . چند كس را از معتمدان با من فرستاد . ما نزديك موسى بن جعفر شديم ، همچنان شيران را ديديم كه من گفته بودم . قصد ما كردند ، ما بازگشتيم ، رشيد را خبر داديم . سوگند خورد كه اگر كسى را از اين خبر دهيد شما را در حال ، سياست فرمايم . در حال حيات وى زهره نداشتيم كه كسى را بدين [ 117 - رو ] خبر دهيم .
معجزهء ديگر : روايت كرد شيخ محمّد بن على بن شاذان القزوينى به اسناد متّصل از على بن المسيّب كه گفت : مرا و بندهء صالح ، موسى بن جعفر را - عليه السّلام - از مدينه به بغداد آوردند . وى را محبوس كردند و مدّت حبس درازا كشيد . و من اهل و اولاد خود را ياد مىكردم . پس امام - عليه السّلام - بدانست آنچه در دل من گرديد .
هامش
( 1 ) . بانگ زدن ، طرد كردن .