مرا گفت : يا بن المسيّب ؛ همانا كه مشتاق شدى فرامخلّفهء « 1 » خود در مدينه . من كراهت داشتم كه ازو پنهان كنم ، گفتم : بلى ، يا بن رسول اللّه ؛ مرا گفت : در پوشش شو و غسلى كن . او برخاست و دو ركعت نماز كرد و از عقب وى نماز كردم . آنگه گفت :
بگوى : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و دست به من ده و چشم بخوابان كه من مىبينم آنچه تو نمىبينى . من دست به وى دادم . گفتى زمين مرا برداشت . آنگه مرا گفت :
چشم باز كن . چشم باز كردم ، بر تربت حسين بن على - عليه السّلام - بودم . پس مرا گفت : اين تربت جدّم حسين بن على - عليه السّلام - است و دو ركعت نماز كرد و من بر اثر وى نماز كردم . آنگه دست [ مرا ] گرفت و من چشم بر هم نهادم . سپس وى گفت : چشم بگشاى . چشم بگشادم ، بر سر تربت امير المؤمنين على - عليه السّلام - بودم . پس دو ركعت نماز كرد و من از عقب وى نماز كردم . آنگه فرمود : دست به من ده . دست به وى دادم و چشم بر هم نهادم . پس گفت : چشم باز كن . چشم باز كردم ، بر سر تربت حضرت [ 117 - پ ] رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بودم . گفت :
اينك گور جدّم رسول اللّه ، و اينك سراى تو . پس به سراى خود شدم و عهد با ايشان تازه كردم و باز به تعجيل پيش وى آمدم . مرا گفت : دست به من ده . دست به وى دادم و چشم بر هم نهادم . پس چشم باز كردم ، خود را بر سر كوه سبز ديدم كه آبى از آسمان بر آن كوه ريخته مىشد . پس وى بدان آب وضو ساخت و من نيز وضو كردم .
آنگه او بانگ نماز بگفت . چهل مرد را ديدم كه در پس سر وى بايستادند . وى ايشان را امامت كرد به دو ركعت نماز . آنگه مرا گفت : يا بن المسيّب ؛ اينست كوه قاف و اينان اولياى اصفيااند كه هميشه با خداى تعالى تضرّع مىكردند كه جمع كند ميان من و ايشان . آنگه قوم را وداع كرد و مرا گفت : دست به من ده و چشم بر هم نه . چنان كردم . پس گفت : چشم باز كن . چشم باز كردم ، در آن زندان بودم .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از ابراهيم بن اسحاق بن راشد از على بن يقطين كه گفت : من پيش رشيد ايستاده بودم كه وى را هديهها آوردند و از نزد ملك
هامش
( 1 ) . بازماندگان ، اهل و عيال .