تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
برآمد و جامه‌ها و متاعها خشك كردند و خادمى با اين كنيزك بود ، نام وى بشر . ميزاب وى را به شهر فرستاد تا طعامى آورد و كنيزك را گفت : بيرون آى و درين درختان نظاره كن . كنيزك از خانه بيرون آمد ، گل بود جامه از ساق برداشت و مقنعه نيز از سرش بيفتاد . اين ملعون خائن به دو نگريست ، نفس وى را مطالبت كرد . كنيزك را با خود خواند . اجابت كرد . پس مرا به زمين افكند و بر روى من با اين كنيزك فجور كرد و تو را خيانت كرد و مرا نجس گردانيد و من پناه به خداى مىدهم از آنچه ايشان كردند . قصهء ايشان اين بود . جماعتى كه حاضر بودند بگريستند و صادق نيز بگريست . ميزاب ملعون بترسيد و گفت : جدّت بر خلقان مهربان بوده است ، تو نيز مهربان باش و بر من رحمت كن . گفت : هرگز رحمت نكنم و [ 114 - پ ] مهربان نباشم مگر كه اقرار آورى به يگانگى حق تعالى و نبوّت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . گفت : اين نكنم . گفت : پوستين درپوش . درپوشيد . پوستين در گردن وى افتاد و حلقش مىفشرد تا نزديك بود كه هلاك شود . صادق - عليه السّلام - گفت : اى پوستين ؛ اين پليد را رها كن تا به نزديك صاحب خود رود . پوستين حلق وى را رها كرد . صادق گفت : هديه و كنيزك را به نزديك صاحبت بر . گفت : اللّه را در كار من نظرى كن ، اگر هديه و كنيزك نزد ملك فرستى ، وى مرا هلاك كند . گفت : هديه قبول كردم اما كنيزك قبول نكنم . پس هديه را بستد و كنيزك را نزد ملك فرستاد . بعد از چند ماه نامهء ملك رسيد كه : اى فرزند رسول خداى ؛ تو را كنيزكى فرستادم كه در جهان به صورت وى هيچ كس نباشد و محقّرى از زرّينه . تو آن اندك محقّر را قبول كردى و كنيزك را قبول نكردى ، دانستم كه خيانتى رفته است در كار كنيزك . از ميزاب پرسيدم ، وى معترف نمىشد . از زبان تو نامه‌اى نوشتم و گفتم : اينك نامه فرزند رسول خداى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - به من رسيده است كه تو خيانت كرده‌اى ، راست بگو . وى را تهديد كردم ، اقرار آورد بدان خيانت كه كرده بود و حديث پوستين و آنچه در خدمت تو رفته بود ، مرا حديث كرد . من از آن تعجّب نمودم و هر دو را گردن بزدم و گواهى مىدهم كه جز خداى تعالى خدايى نيست و محمّد رسول [ 115 - رو ] و
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 204 | حسن بن حسين شيعى سبزوارى