زد . آنگه گفت : اى درياى موجزنندهء طاعت دارندهء پروردگار خود ؛ ظاهر كن از براى ما آنچه در تو هست . پس دريا شكافته شد و درياى ديگر پديد آمد ، آبش سفيدتر از برف و نرمتر از مسكه و شيرينتر از شهد . « 1 » گفتم : جانم فداى تو باد ؛ اين كه راست ؟
گفت : قائم را و اصحابش را و بدرستى كه قائم غايب گرداند اين آب را به روى زمين تا از آن هيچ نيابند . آنگه با خداى تعالى تضرّع كند . پس ايشان را [ 104 - پ ] اين ظاهر كند تا از اين بياشامند . آنگه به آسمان نگريستيم ، اسبان ديديم با زين و لگام به بالها داشتند و مىپريدند . گفتم : فداى تو باد جانم ؛ اين اسبان كه راست ؟ گفت : قائم و اصحابش را . آن مرد گفت : يا بن رسول اللّه ؛ من هيچ از آن يك سوار بشوم ؟ گفت :
اگر از ياران وى باشى ، برنشينى . گفت : از آن آب بياشامم ؟ گفت : اگر از شيعهء وى باشى ، بياشامى . آنگه چوب « 2 » بر دريا زد . پس با حالت اوّل شد .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از عمران از بعضى اصحابش كه گفت :
ابو عبد اللّه - عليه السّلام - روزى به ضيعتى « 3 » از آن خود شد و اصحابش با وى بودند ، در راه گرگى روى به وى نهاد . غلامانش چون گرگ را ديدند ، قصد او كردند .
صادق - عليه السّلام - فرمود كه دست از وى برداريد كه او را به من حاجتى است .
پس گرگ مىآمد تا هر دو دست بر پاى صادق نهاد و مىگريست . صادق - عليه السّلام - سر به نزديك وى برد و گرگ با وى سخن بگفت كه مردمان فهم نكردند و صادق با وى مثل آن سخن گفت . پس گرگ بازگرديد . اصحابش گفتند : ما را خبر ده ازين گرگ . گفت : وى جفت خود را در پس اين كوه در غارى گذاشته كه وى را درد زه « 4 » گرفت و بر وى مىترسد . از من درخواست كرد تا دعا كنم و از خداى تعالى در خواهم تا وى را خلاص [ 105 - رو ] كند و فرزندى نرينه روزى گرداند كه ولى و دوستدار ما بود . من آن را از خداى ضمان كردم و صادق برفت و ما با وى برفتيم به ضيعتش . چند ماه آنجا بوديم . آنگه از آنجا بازگرديد و ما با وى بوديم گرگ را ديديم و جفت و بچّه با وى ، پيش صادق - عليه السّلام - آمدند و بانگى كردند . صادق
هامش
( 1 ) . ق : انگبين .
( 2 ) . ق : قضيب .
( 3 ) . ضيعت : آب و زمين زراعتى ، زمين غلّهخيز .
( 4 ) . درد زايمان .