مسلمان خريدم و وى گفت كه آن كشتار است . ابو عبد اللّه آن را در انبان « 1 » كرد و سخن بگفت كه ما آن را فهم نكرديم و مرد را گفت : برخيز و آن را در آن خانه بر و بر گوشهء خانه بنه و بنگر تا چه مىشنوى . مرد چنان كرد . آن قديد به آواز آمد و مىگفت : يا ابا عبد اللّه ؛ مثل مرا فرزندان پيغمبران نخورند كه من زكى و كشتار نيم . پس مرد انبان برگرفت و باز نزديك صادق - عليه السّلام - آمد . گفت : تو را چه گفت ؟ گفت : مرا خبر داد ، آنچه تو مرا خبر دادى كه او كشتار نيست . پس صادق - عليه السّلام - گفت : ندانستهاى هارون كه ما دانيم آنچه مردمان ندانند ؟ گفت : بلى ، و مرد بيرون شد و آن را پيش سگ انداخت . سگ آن را بخورد . « 2 »
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد از حسين بن زيد كه گفت : ابو عبد اللّه - عليه السّلام - [ را گفتم : ] « 3 » مرا خبر ده از آنچه خداى تعالى ابراهيم را خبر داد :
«
أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي
. » « 4 » مىخواهى به تو نمايم ؟ گفتم : آرى .
گفت : يا باز ؛ يا غراب ؛ يا طاووس ؛ يا حمامه ؛ اين مرغان ديدم كه در پيش وى آمدند .
پس او كارد برگرفت و ايشان را ذبح كرد تا كه خون ديدم بر انگشتانش و آن را چهار جزء گردانيد [ 104 - رو ] و آنگه برآميخت و گفت : يا باز ؛ يا غراب ؛ يا طاووس ؛ يا حمامه ؛ ديدم كه بعضى به نزديك بعضى مىشدند تا كه همچون حالت اوّل شد ؛ آنگه گفت : ديدى مثل آنكه ابراهيم - عليه السّلام - كرد . گفتم : آرى ، يا بن رسول اللّه .
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد از محمّد بن سليمان از داوود رقى كه گفت :
نزديك ابو عبد اللّه - عليه السّلام - بودم . مردى پيش وى آمد و گفت : يا بن رسول اللّه ؛ مرا خبر ده تا علم شما به كجا رسيده ؟ گفت : سؤال تو به چه رسيده است ؟ گفت : مرا خبر ده از اين دريا كه درو چيست ؟ گفت : شنيدن به گوش درستتر دارى يا ديدن به چشم ؟ گفت : ديدن به چشم . پس وى برخاست و دست من گرفت و دست آن مرد و برفتيم تا به كنار دريا رسيديم . وى چوبى در دست داشت ، بر دريا
هامش
( 1 ) . كيسهء بزرگ كه از پوست دبّاغىشدهء بز يا گوسفند درست كنند .
( 2 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 222 .
( 3 ) . م : ندارد .
( 4 ) . بقره : 260 .