كردى ، در زير درختى با كنيزك جمع آمدى . بلخى گفت : به خداى كه از آن وقت چهل سال گذشت ، من الآن توبه كردم و با خداى گرديدم . ابو عبد اللّه گفت : چون بود كه سرّ تو بر من پوشيده نبود و خداى تعالى توبهء تو قبول كند . ان شاء اللّه . آنگه فرمود : يا معتب ؛ خر مرا زين بر نه . پس وى برنشست و ما نيز با وى بوديم و مىرفتيم . چون به صحرايى رسيديم مركب وى بانگى كرد ، وى مقرعه « 1 » برداشت و بر سرش زد و روى به ما كرد و گفت : به خداى كه آواز ايشان بالاى آواز دوزخيان بود ، چنان كه آواز اين خر بالاى آواز شما باشد و اهل دوزخ از آواز ايشان مىرنجند ، چنان كه شما به آواز اين خر رنجيديد . آنگه در صحرا مىرفت و به موضعى شد كه آنجا چاه بود ، خر را نزديك چاه راند و بلخى را گفت : ما را ازين چاه آب ده . بلخى به چاه فرو نگريست و گفت : اين چاه قعرى دور دارد ، درو آب نمىبينم . پس ابو عبد اللّه بر چاه مطّلع شد و گفت :
« ايّها الجبّ الزّاخر السّامع المطيع لربّنا اسقنا ممّا جعل اللّه فيك بإذن اللّه . »
داوود گفت : آب را ديدم كه مىجوشيد و به بالا مىآمد [ 102 - پ ] تا كه با روى زمين برابر شد . ما همه از آن آب بياشاميديم . چون صادق از سر راه دور تر شد ، آب باز فرو شد و هم چنان شد كه بود . پس ابو الفضل گفت : جانم فداى تو باد ؛ بدرستى كه اين سنّتى است ميان شما ، چون سنّت موسى . صادق - عليه السّلام - فرمود : خداى بر تو رحمت كناد .
آنگه بگذشت به درخت خرما رسيد . نزديك درخت ايستاد و گفت :
« ايّها النّخلة السّامعة المطيعة لربّها اطعمينا ممّا جعل اللّه فيك بإذن اللّه . »
خرماى تر از درخت افتادن گرفت و ما از آن بخورديم . پس مفضّل گفت : اين سنّتى است چون سنّت مريم . فرمود : خداى بر تو رحمت كناد . آنگه بگذشت آهويى در پيش وى آمد و دنبال مىجنبانيد و بانگ مىكرد . صادق - عليه السّلام - فرمود : بازگرد كه من آن بكنم . آن آهو بازگرديد . يكى از ما گفت : اين تعجّبى است ، اين آهو چه مىخواست ؟ فرمود كه وى پناه با ما داد و مرا خبر داد كه صيّادى جفت
هامش
( 1 ) . تازيانه .