تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧

فصل چهارم در طرفى از معجزات وى - عليه السّلام .

معجزه : روايت كرده‌اند به اسناد از ابى بصير كه گفت : ابو عبد اللّه گفت مرا : يا ابا محمّد ؛ ابو حمزه چه كرد ؟ گفتم : جانم فداى تو باد ؛ ما وى را تندرست ديديم . گفت : چون به نزديك وى رسى وى را از ما سلام گو و وى را اعلام كن كه او فلان [ 101 - پ ] روز از فلان ماه وفات خواهد كرد . ابو بصير گفت : گفتم كه او شيعهء شماست . گفت : راست گفتى يا ابا محمّد . گفتم : فداى تو باد جانم ؛ شيعهء شما با شما باشند ؟ گفت : آرى . چون از خداى ترسند و از گناه احتراز كنند با ما باشند ، در درجات ما . ابو بصير گفت : چون بازگرديدم ، هيچ درنگ برنيامد تا ابو حمزه هلاك شد ، در آن روز و در آن ساعت كه وى فرموده بود . « 1 » معجزهء ديگر : روايت كرده‌اند از داوود بن الكثير الرّقى كه گفت : نزديك ابو عبد اللّه صادق - عليه السّلام - بوديم : من و ابو الخطاب و مفضّل بن عمر و ابو عبد اللّه البلخى كه كثير النوادر آمد و گفت : اصلحك اللّه ؛ بدرستى كه اين ابو الخطاب دو كس را دشنام مىدهد و ايشان تبرّا مىكنند . پس ابو عبد اللّه به ابى الخطاب نگريست و گفت : كثير چه مىگويد ؟ گفت : به خداى كه آن از من نشنيد . كثير گفت : راست مىگويد ، از وى نشنيدم و ليكن خبر داد مرا به آن ، كسى كه دروغگوى نيست . پس ابو عبد اللّه گفت : اگر ابو الخطاب گفته باشد آنچه تو مىگويى بدرستى كه وى دانسته است آنچه او نمىداند . به خداى كه ايشان سينه‌هاى پدران ما به كينه آورده‌اند ، جايى نشستند كه ما بدان اولىتر بوديم از ايشان . پس خداى گناه ايشان ميامرزاد و از ايشان عفو مكناد . بلخى مبهوت شد به تعجّب آن . ابو عبد اللّه گفت : يا بلخى ؛ گويى كه تو پرهيزگارى نمودى از آنچه [ 102 - رو ] از من شنيدى ؟ بلخى گفت : چنين بود . گفت : چرا ورع نبودى تو را آن شب كه بر كنار جوى بلخ بودى ؟ گفت : آنجا چه بود ؟ گفت : فلان مرد كنيزك خود را به تو داد تا وى را بفروشى . پس چون بر نهر عبرت
هامش
( 1 ) . ر . ك : مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 222 .