الحاكمين ؛ حكم كن ميان من و ميان مادرم . عمر از حال وى پرسيد . گفت : مادرم مرا برانده است و مىگويد كه تو را نمىشناسم و تو از من نيستى . عمر افلح « 1 » را فرمود تا مادرش را حاضر كردند . زن بيامد با چهار برادرش و چهل كس از همسايگان و گواهى دادند كه اين زن از اين پسر مبرّاست و اين زن هرگز شوهر نكرده است و اين [ 59 - رو ] پسر مىخواهد كه اين زن را رسوا گرداند . عمر فرمود تا پسر را حبس كنند . وى را مىبردند [ كه حبس كنند . ] « 2 » در راه با امير المؤمنين رسيدند . جوان گفت :
پناه به خداى مىبرم و به تو يا امير المؤمنين كه بىگناهم و مظلومم و عمر خطاب فرمود تا به ظلم مرا حبس كنند و قصّه با وى بگفت . امير فرمود : وى را با مسجد بريد . چنان كردند . عمر گفت : چرا وى را بازآورديد ؟ گفتند : از تو شنيديم كه على را نافرمانى نكنيد كه فرمان وى فرمان من است . پس چون على درآمد ، عمر برخاست و او را به جاى خود نشاند . امير المؤمنين فرمود : [ دستورى مىدهى تا ميان ايشان صلح كنم ؟ عمر گفت : چگونه دستورى ندهم ] « 3 » و من از رسول خداى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شنيدهام كه فرمود : « من شهر علمم و على در اوست . » و مىگفت : « عالمترين شما على است . » آنگه امير - عليه السّلام - زن را پرسيد .
همچنان دعوى كرد كه در اوّل كرده بود و فرزند را انكار كرد و آن چهل كس و آن چهار برادرانش گواهى دادند . پس امير - عليه السّلام - زن را گفت : امر من بر تو نافذ است و همچنين برادرانش را گفت : امر من بر خواهر شما نافذ است ؟ همه گفتند :
امر خداى راست و تو راست . جماعت را [ 59 - پ ] گفت : گواه باشيد . آنگه گفت :
من خداى را و شما را گواه گرفتم و همهء مسلمانان را كه اين زن را بدين پسر دادم به چهار درم سياه « 4 » هجرى و كاوين از خاصّ من است . اى قنبر ؛ برو و مال بياور . قنبر برفت و مال بياورد و به آن پسر داد و گفت كه به زن خود ده و دستش گير و با خانه رو و بايد كه به نزديك من نيايى مگر كه اثر غسل بر تو ظاهر بود . پسر برخاست و درم در كنار زن ريخت و دستش گرفت و گفت : برخيز . چون زن چنان بديد ، فرياد
هامش
( 1 ) . ق : كسى .
( 2 ) . ق : ندارد .
( 3 ) . ق : بشنو تا ميان ايشان حكم كنم . عمر گفت : حكم شما نافذ است .
( 4 ) . م : جياد .