دو مرد به دو گواهى دهند [ 56 - پ ] كه او داناست و آگاهى يافته است بر تحريم خمر ، وى را حد بزن و اگر هيچ كس گواهى ندهد كه آيت تحريم خمر برو خوانده است يا وى را بدان خبر داده است از رسول ، وى را توبه فرماى و رها كن . ابو بكر چنان كرد و در آن فضا على را تسليم كرد و [ بر آن ] « 1 » برفت . « 2 »
قضيّهء ديگر : ابن عباس گفت : در ولايت عمر بن الخطاب زنى را پيش وى آوردند و بر وى به زنا گواهى دادند و آن دختركى يتيم بود و نزديك مردى مىبود كه آن مرد سفر بسيار كردى . چون دخترك بزرگ شد و حسنى داشت ، زن آن مرد بترسيد كه شوهرم بازآيد و آن دختر را بخواهد . زن آن دختر را خمر داد و زنان همسايگان را بخواند تا [ وى را نگاه داشتند و ] « 3 » به انگشت ، بكارتش را ببرد ، چون شوهرش بازآمد ، آن دختر را به زنا متّهم ساخت و زنان همسايگان گواهى دادند . آنگه داورى پيش عمر بردند ، عمر ندانست كه چه حكم كند . آن مرد گفت : تو بدين حكومت واقف نهاى ، ما را به نزديك پسر عمّ رسول خداى بايد رفت . عمر برخاست با حاضران و [ خصمان و ] « 4 » گواهان و به سراى امير المؤمنين رفتند و قصّه عرضه داشتند . امير - عليه السّلام - [ 57 - رو ] آن زن را گفت : بيّنه دارى برين معنى ؟ گفت :
اين زنان همسايگان من برو گواهى مىدهند . امير - عليه السّلام - شمشير بركشيد و بفرمود تا هر زنى را در خانهاى جداگانه بردند . آنگه زن آن مرد را بخواند و با وى بسيار مدارا كرد از سر دعوى نرفت [ و از آن حكايت برنگشت ] « 5 » . او را با آن خانه فرستاد كه در آنجا بود و يك گواه را حاضر كرد و به زانو درآمد [ و گفت مرا مىشناسى ؟ منم على بن ابى طالب و اينك شمشير من و زن آن مرد بگفتا آنچه گفت و با حق رجوع كرد ؛ اگر تو راست بگويى ، اين شمشير از تو برگردانم . زن با عمر نگريست و ] « 6 » گفت : امان هست مرا به راست گفتن ؟ امير - عليه السّلام - فرمود :
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . فروع كافى ، ج 7 ، ص 216 ؛ الارشاد ، ج 1 ، ص 200 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 2 ، ص 356 ( با اختلاف اندك ) .
( 3 ) . ق : ندارد .
( 4 ) . م : ندارد .
( 5 ) . ق : ندارد .
( 6 ) . ق : و گفت : راست بگوى و اگر نه تو را بكشم . به چه گواهى مىدهى بر اين زن ؟ گفت : گواهى مىدهم