چنان اين دل به روى آسمانم اشك مىريزد * كه دريا از گلوى زخمى يك مشك مىريزد
هوا بارانى عشق است چشم خويش را وا كن * بيا نازكتر از گل ! با گلوى خود مدارا كن
كجا قنداقهى شش ماهه روى دست مىرقصد * چه شيرى خورده اين كودك كه مستمست مىرقصد
صداى عشق خونين كرد اين حلقوم زيبا را * رها شد از كمان تيرى كه مىبوسيد گلها را
« هوا سرخ است » زير آسمان مىگفت نامردى * « چرا اين كودك شش ماهه را با خويش آوردى ؟ ! »
چه اصغرها ز دستت آب نوشيدند مىدانى ؟ * چه اكبرها كه در راه تو كوشيدند مىدانى ؟
على اكبر رجز مىخواند دست از خويش شستن را * دل از خود بريدن را ، جنون برنگشتن را
على اكبر ! به ليلاى جنون درس وفا دادى * اگر عاشق نبودى بوسه بر خنجر چرا دادى ؟ !
به لبخندى نگاهت را بپوشان چشمها خون شد
شبى ليلا تو را گم كرد و مجنونتر ز مجنون شد « 1 »
* * *
درياى احساس
يك ذو الفقار افتاده و حيدر ندارد * اين پيشواى كيست مردم سر ندارد
افتاده روى خاك پيشانى خورشيد * افلاك مىسوزد اگر سر بر ندارد
اى آب مهر فاطمه تر كن زمين را * يك خشك لب افتاده و مادر ندارد
در پيچ و تاب علقمه عباس جارى است * اما دگر دستان آب آور ندارد
از اسب مىافتد زمين ، درياى احساس * امّا زمين خشكيده و باور ندارد
امروز مىفهمم غريبى چيست آقا * يك ذو الفقار افتاده و حيدر ندارد
زيباى رنگ :
اكبر !
زيباييت را شروع كن
كه خدا ايستاده است
كاكلت را رها كن
كه بادها به سوى گيسوان تو مىوزد
اكبر !
زيباييت را خدا مىداند
و من
زيبا ، زيبا ، زيبا
چه با شكوه شدهاى
كه ليلا براى ديدنت
هامش
( 1 ) - صبحدم با ستارگان سپيده ؛ ص 206 - 208 .