و تمام رسالتش به پايان رسيده است
* * *
ذو الجناح
بىسوار مىگردد
و خيمهها در آتش
خطبه مىخوانند
* * *
قمار اشك :
بسم اللّه مىخوانم قنوت ديگر خود را * به پاى حضرتت مىافكنم امشب سر خود را
گلى رقصيد و سقف آسمان در حيرتم گم شد * كمى از آب و خاك و عشق رستنگاه مردم شد
من از هنگامه مىگفتم كه پشت آسمان لرزيد * زمين با باورى اندوهگين در ديدهام چرخيد
خدا بر بندگانش عشق مىبارد لبى تر كن * جنون سنگ را از خاك باران خورده باور كن
به باران غزلهاى شما آبىتر از رودم * چه مىشد زودتر مىآمدم آن روز و مىبودم
زبان شعله كم مىآورد و در وقت گل گفتن * چرا از كعبه برگشتيد در هنگامهى رفتن
به قربانگاه ، هفتاد و دو تن خورشيد آوردى * خدا را هر كسى مىديد و مىفهميد آوردى
نمىدانم جنون رنگ كبودى داشت يا قرمز * فقط مىدانم از نسل تو بايد گفت يا هرگز
شكوه آسمانت را ببار و قسمت ما كن * امير عشق با لب تشنگان خود مدارا كن
چه ميخواهى كه در خون مىكشى مردان دينت را * چرا بر خاكهاى تشنه مىسايى جبينت را
سرافرازى اگر شرط است سر را از زمين بردار * خداوندا غبار از چهرهى زيباى دين بردار
هزار اما و پرسش در دهانم نقش مىبندد * بگو رازى كه روى استخوانم نقش مىبندد
قمارى بود و عشقى بود و حالى بود ميدانم * براى دست و دل شستن مجالى بود مىدانم
چه خواهشها كه با نوش لبى لبريزتر مىشد * عطشهاى ز لب افتاده ناپرهيزتر مىشد
و لبها از عطش پر بود و آب از ترس مىلرزيد * زمين از اين همه درياى خاك اندود مىترسيد
چه ترسى بود من افتاده بودم سرد در بستر * زمين از آسمان هر لحظه مىافتاد بالاتر
و من افتاده بودم با لبى عطشان به پاى تو * كه ناپيدا شوم در جزر و مدّ ربّناى تو
دهل افتاده بود و من نمىديدم دهلبان را * حريم افتاده بود و من نمىديدم نگهبان را
نگاه ماه بر پيشانى سرخ عَلَم افتاد * هوا در ابر چرخى خورد و خورشيد از قلم افتاد
عَلَم رقصيد و خون عشق جارى تا فرات آمد * و مشكى تشنه لب از چشمهى آب حيات آمد
دو دست از پيكر عباس پشت علقمه گم شد * فرات آشفتهى آشفته از نفرين مردم شد
غرور مشك خالى شد ز چشم كودكان آن روز * تمام رودها خشكيد زير آسمان آن روز
يكى گفتا عزادار وفاى آب شد دستى * يكى مىگفت اى ماه از كدامين آسمان هستى ؟ !