بانگى از قتلگاه مىآيد * « هان برادر ، برادرت درياب » « 1 »
* * * ( به ياد سفير حضرت سيد الشهداء حضرت مسلم ) ( ع )
هم تبار قبيلهى طوفان :
دارد از گرد راه مىآيد * هم تبار قبيلهى طوفان
نامهى كوفيان به خورجينش * همره شوق بيعت و پيمان
*
با شتاب از كناره مىگذرد * چفيه و چهرهاش غبار آلود
مىرود همچو باد در دل دشت * نفس بارهاش بخار آلود
*
مىكند سايهبان چشمانش * دست را همچو شاخهى زيتون
پيش از اين در كرانه پيدا بود * سايهى تكسوار آتش و خون
*
باز در حجم دشت مىپيچد * گرد سم سپيد رهوارش
شيههى اسب رعد را ماند * مىكشد تا مقام ديدارش
*
آرى مىپايد آن دو چشم پليد * از شكاف نهان كوه ، ترا
سايهاى ايستاده دشنه به دست * به كمين ، در ميان كوه ، ترا
*
گزمههاى گرسنه مىبويند * جاى گام ترا ، چنان كفتار
با توام ، با تو ، اى شجاعت قوم * ياور عشق ، اى پلنگ شكار
*
ديرگاهيست تا نياشفتهست * طعم پيكار و تيغ ، ذائقه را
ابرهاى عقيم ، تشنه لبند * آتشين نعرههاى صاعقه را
*
با تو اين مرهم كدامين زخم * با تو اين آتش كدام آه است ؟
از كدامين سپيده مىآيى * همره آفتاب ، تيغ بدست
*
با تو عطشانى قبيلهى ماست * از لهيب كوير مىآيى
هامش
( 1 ) - سيرى در مرثيهء عاشورايى ، ص 338 - 340 .