از لب چاكچاك تو پيداست * كز نمكراز پير مىآيى
*
رايت عاشقى ، بدوش سوار * مىرسد خسته ، تشنه ، گردآلود
بر لبانش نشسته هرم كوير * چشم در انتظار چشمه و رود
*
مىرسد مرد ، ليك افسردهست * آتش سينههاى پر فرياد
بسته بر آفتاب ، پنجره را * دست پندار « هرچه بادا باد »
*
گزمگان پليد مىجويند * سايهى مرد را ، به دشنه و تيغ
خيل اهريمنان ، كه مىدارند * آب را از لبان تشنه ، دريغ
*
. . . قاصد كاروان بيدارى * مردهاى قبيله ، در خوابند
بازگرد ، اى سوار دريادل * كوفيان پاى بست مردابند
*
اينك اين مسلم است ، خون آلود * در حصار ددان زشت آئين
دستها ، بسته ، و توانش نيست * مىبرندش فراز برج ، به كين
*
مىرود در ميان جلادان * تا برآيد فراز چوبهى دار
مىكند سوى مكه ، مرد خطاب : * « كاى حسين ، اى امام ، اى سردار »
*
غيرتى نيست كوفه را ، برگرد * بيعتى سست بود ، و بشكستهست
آنكه مىكرد دعوت خورشيد * خدمت « شام » را كمر بستهست « 1 »
* * *
فلك به چهره كشد از حيا نقاب مگر * و گرنه ديد توان اين همه عذاب مگر ؟
به كام فاجعه مىريزد آسمان و زمين * نشسته جغد بر اين خانهى خراب مگر ؟
لهيب تشنگى از كودكان گرفته توان * كرامتى بكند همت سحاب مگر ؟
لبان تشنهى دريا دلان به فرياد است * خداى را ، شده درياچهها ، سراب مگر ؟
نماز عشق چنين غرقه خون نمىخوانند * وضو گرفتهاى از چشم آفتاب مگر ؟
صلوة ظهر و تو در عرش مىكنى پرواز * گرفته دست ملايك ترا ركاب مگر ؟
امير قافله را ، سر ، به چوب نيزه چراست * زمانه لال شد از دادن جواب مگر ؟
هامش
( 1 ) - تولد در ميدان ؛ ص 91 - 96 .