بر اسب نشست و بود بىتاب * دل در گرو رساندن آب
ناگا ، يكى دو روبه خُرد * ديدند كه شير ، آب مىبرد
آن آتش حق خميد ، بر آب * وز دغدغه و تلاش ، بىتاب
*
دستان خدا ز تن جدا شد * وان قامت حيدرى دو تا شد
بگرفت به ناگزير ، چون جان * آن مشك ، ز دوش خود ، به دندان
و آنگاه به روى مشك خم شد * وز قامت او دو نيزه ، كم شد
جان در بدنش نبود و مىتاخت * با زخم هزار نيزه مىساخت
از خون تن او به گُل نشسته * صد خار بر آن ، ز تير بسته
دلشاد كه گر ز دست شد ، « دست » * آبىش براى كودكان ، هست
چون عمر گل اين نشاط كوتاه * تير آمد و مشك بر دريد ، آه !
اين لحظه چه گويم او چهها كرد * تنها نگهى به خيمهها كرد
« اى مرگ ! كنون مرا به برگير * از دست شدم ، كنون ز سر گير »
مىگفت و بر آب و خون ، نگاهش * وز سينه تفته بر لب آهش
خونابه و آب بر هم آميخت * وز مشك و بدن ، به خاك مىريخت
*
چون سوى زمين ، خميد آن ماه * عرش و ملكوت بود همراه
تنها نفتاد بو فضايل * شد كفّهى كاينات ، مايل
هم برج زمانه ، بىقمر شد * هم خصلت عشق ، بىپدر شد
حق ، ساقى خويش را فرا خواند * بر كام زمانه ، تشنگى ماند
*
در حسرت آن كفى كه برداشت * از آب و فرو فكند و بگذاشت
هر موج به ياد آن كف و چنگ * كوبد سر خويش را به هر سنگ
كف بر لب رود در تكاپوست * هر آب رونده ، در پى اوست .
چون مه ، شب چارده برآيد * دريا به گمان ، فراتر آيد
اى بحر ! بهل خيال باطل * اين ما كجا و بو فضايل
گيرم دو سه گام برتر آيى * كو حدِّ حريم كبريايى ؟ !
افراشته باد قامت غم :
مستورهى پاك پردهى شب * اى پردهى كايناب ، زينب
اى جوهر مردى زنانه * مردى ز تو يافت ، پشتوانه
اى چادر عفت تو لولاك * از شرم تو شرم را ، جگر چاك