تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1364

مساهمون:

ص١٣٦٤
منظومه‌ى بزرگ هستىست ،
طواف است
*
پايان سخن
پايان من است
تو انتها ندارى . . . « 1 »
* * *
اى فلق عصمت و خورشيد شرم * اى دل خورشيد ز روى تو گرم
روشنى صبحى اگر در شبى * حيدر كرّارى اگر زينبى
وام گزار لَب تو ، راستى * گفتى و چون شعله به پا خاستى
بانگ رساى تو ، ستم سوز شد * كشته‌ى مظلوم تو ، پيروز شد
خواست كه غم دست تو بندد ولى * غم كه بود در بر دخت على ؟
قامت تو ، قامت غم را شكست * دخت على را نتوان دست بست
* * *
اى تشنه‌ى عشق روى دلبند * برخيز و به عاشقان بپيوند
در جارى مهر ، شستشو كن * و انگاه ز خون خود وضو كن
زان پا كه درين سفر در آيى * گر دست دهى ، سبكتر آيى
رو جانب قبله‌ى وفا كن * با دل سفرى به كربلا كن
بنگر به نگاهِ ديده‌ى پاك * خورشيدِ به خون تپيده در خاك
افتاده وفا به خاكِ گلگون * قرآن به زمين فتاده در خون
عبّاس على ، ابو فضايل * در خانه‌ى عشق كرده منزل
* * *
اى سرو بلند باغ ايمان * وى قُمرى شاخسار احسان
دستى كه ز خويش وانهادى * جانى كه به راه دوست دادى ؛
آن شاخِ درخت باوفايىست * وين ميوه‌ى باغ كبريايىست
اى خوبترين به گاه سختى * اى شهره به شرم و شور بختى
رفتى كه به تشنگان دهى آب * خود گشتى ز آب عشق سيراب
آبى ز فرات ، تا لب آورد * آه از دل آتشين برآورد
آن آب ، ز كف غمين فرو ريخت * وز آب دو ديده ، با وى آميخت
برخاست ز بار غم خميده * جان بر لبش از عطش رسيده
هامش
( 1 ) - گزينه اشعار گرمارودى ؛ ص 141 - 154 .