يك دشت ، شقايق بهشتى * بر سينه ز داغ و درد ، كشتى
اى بذر غم و شكوفهى درد * بر دشت عقيق خون ، گُلِ زرد
افراشته باد ، قامت غم * تا قامت زينب است ، پرچم
از پشت على ، حسين ديگر * يا آنكه على است ، زير معجر
چشمان على است ، در نگاهش * توفان خداست ، ابر آهش
در بيشهى سرخ ، غم نوردى * سر مشق كمال ، شير مردى
آن لحظهى داغ پر فروزش * آن لحظهى درد و عشق و ، سوزش
آن لحظهى رفتن برادر * آن دم كه تپيد ، عرش اكبر
آن لحظهى واپسين رفتن * در سينهى دشت تفته ، خفتن
آن لحظهى دورى و جدايى * آن - آن ارادهى خدايى
چشمان على ، ز پشت معجر * افتاده به ديدگانِ حيدر
خورشيد ، ستاره بود بىتاب * وان ديدهى ماه غرقهى آب
يك بيشه نگاه شير ماده * افتاده ، به قامت اراده
اين سوى ، عم ايستاد و الا * آن سوى ، شرف بلند بالا
درياى غم ايستاد ، بىموج * در پيش ستيغ رفعت و اوج
اين دشت شكيب و غمگسارى * آن قلهى اوج استوارى
اين فاطمه در على ستاده * وان حيدر فاطمى نژاده
اين ، اشك حجاب ديدگانش * و آن ، حجب ، غلام و پاسبانش
شمشير فراق را زمانه * افكند كه بگسلد ميانه
خورشيد ، شد و شفق به جا ماند * اندوه ، سرود هجر بر خواند
اين ، ماند كه با غمان بسازد * وان ، رفت كه نرد عشق بازد « 1 »
هامش
( 1 ) - چراغ صاعقه ؛ ص 337 و 338 .