تو را بايد از خورشيد خواست
در سحر جُست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشهها چيد
تو را بايد تنها در خدا ديد
*
هركس ، هرگاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آوَرَد
خون تو از سر انگشتانش تراواست
ابديت ، آينهاىست
پيش روى قامتِ رساى تو در عزم
آفتاب ، لايق نيست
و گرنه مىگفتم
جرقهى نگاه توست
*
تو تنهاتر از شجاعت
در گوشهى روشن وجدان تاريخ
ايستادهاى
به پاسدارى از حقيقت
و صداقت
شيرينترين لبخند
بر لبان ارادهى توست
چندان تناورى و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مىافتد
*
بر تالابى از خون خويش
در گُذرگَهِ تاريخ ، ايستادهاى
با جامى از فرهنگ