هول مردن در دل دشمن فتاد * كس به جنگ تن به تن ، تن در نداد
سرور آزادگان تكبير گفت * قصهى پيكار با شمشير گفت
كرد جارى حكم قهر ذو الجلال * زد به قلب لشكر آن حيدر خصال
گاه زد تيغ از يمين گاه از يسار * داد تنها پاسخ چندين هزار
برق شمشيرش زره با شعله بافت * سينهى دشمن دريد وصف شكافت
الفرار و الفرار درگرفت * دشمنان را خوف خون در برگرفت
خون ز هم شيرازهى لشكر گسيخت * هر تنى لرزيد و در جايى گريخت
ساعتى كار غزا ، تعطيل شد * عشق حق هم صحبت جبريل شد
صحبت از عهد ازل رفت و گذشت * لحظهاى ضرب العجل رفت و گذشت
* * *
آخرين نبرد :
رفت تا آن جنگ را پايان دهد * عشق خونين را سر و سامان دهد
دشمنان دين دگر بار آمدند * از كمينگاهان كماندار آمدند
باز از هر سو گروهى شد پديد * پيش آن تنهاى تنها صف كشيد
آن تن تنها خدا را ياد كرد * باز شمشير از غلاف آزاد كرد
حمله بر آن لشكر بيداد برد * هرچه بودش جز خدا از ياد برد
ذو الفقارش در ميان آن هجوم * ريخت دست و سر ز پيكرهاى شوم
رفت لشكر باز تا مرز شكست * رشتهى نظم سپاه از هم گسست
ابن سعد بىحيا فرياد زد * بانگ بر آن لشكر بيداد زد
داد فرمان آن سپهدار شرير * تا زنند آن جسم نورانى به تير
شد رها تير كمان داران ز شست * آن همه پيكان به يك پيكر نشست
آى هماى زخمى اوج جلال * با تنى آماج و پر خون پرّ و بال
خصم را پيچيد در هم چون كلاف * هى به مركب زد برون رفت از مصاف
تا بياسايد در آن وادى دمى * تا شود فارغ ز رنج عالمى
ترك زين كرد و قدم در خاك زد * خاك ازو سر بر سر افلاك زد
نيزهى خود را عصا كرد و نشست * تكيه بر عشق خدا كرد و نشست
خواست پيكانى كشد از پيكرش * رفت با ذكر دعا بالا سرش
ناگهان از لشكر شوم يزيد * دل سياهى با شتاب آنجا رسيد
داشت خشمى در سر و سنگى به دست * واى من پيشانى غيرت شكست
خون نقابى پيش چشم و رو گرفت * دامن محرابى ابرو گرفت
خواست با دامان پيراهن حسين * خون كند پاك از رخ روشن حسين