مشك از شهاب تير ستم سينه چون صدف * بگشود و ريخت گوهر و در خون نشست آب
تا شد قلم در دست علمدار و آب ريخت * ناليد جبرئيل ، كه اى واى ، دست آب !
تا شبنمى رسد به گلستان مصطفى * همچون سپند از جگر مشك جست آب
امّا دريغ و درد كه چون صيد خورده تير * بال و پرى به هم زد و در خون نشست آب
ساقى به ساغرى ز عطش مستى آفريد * افشاند بر كرانهى عهد الست آب
در حيرتم بر اهل حرم از چه شد حرام * با آنكه مهر فاطمه بودهست و هست آب
* * *
هواى حسين :
جهان بريد سيه جامه در عزاى حسين * كه سوخت شعلهى بيداد خيمههاى حسين
ز آه پردوگيان حريم عرش خداى * زمانه خيمه برافراشت در عزاى حسين
شب است و باديه تاريك و در به در اطفال * حديث درد كه داند ؟ به جز خداى حسين
بشوى گرد ملال از رخ يتيمانش * به اشك ديده چو باران ، به كربلاى حسين
ز بندبند زمين و زمان فغان برخاست * چه شورهاست خدايا به نينواى حسين
گذشت از سر و سامان و جان به جانان داد * هزار جان من و عالمى فداى حسين
شفق ز تشت افق تا گشود چشمهى خون * فلق بريده سرآمد كه اين به پاى حسين
شكسته قامت و از پا فتاد ، زينب را * ببين برابر بيمار مبتلاى حسين
به تيغ حادثه « مشفق » جدا ز پيكر باد * سرى كه نيست در او لحظهاى هواى حسين
* * *
آينهى آب :
شعلهور آمد ز دود آه ابو الفضل * آينهى آب در نگاه ابو الفضل
از جگر آب مشكِ ريخته بر خاك * موج عطش خيمه زد ز آه ابو الفضل
تا نبرد آب در حريم پيمبر * لشكر بيداد بست راه ابو الفضل
هست يقين روز حشر پيش خداوند * دست و سر و چشم و تن گواه ابو الفضل
كيست جز از ذات كردگار به محشر * تا شود از عدل ، دادخواه ابو الفضل
هر سحر از درد و داغ ، لالهى خورشيد * روى به خون شسته در نگاه ابو الفضل
مىشنوم از نواى ناى حسينى * نغمهى الّا ، زلا إله ابو الفضل