چون وليشان در ولا ثابت بديد * پرده از سرّ ولايت بركشيد
شمس ربّانى به اسماء و صفات * جلوه بر ذرّات كرد از غيب ذات
ذرّهها را گفت آن شمس منير * كه شما را ذات من باشد مجير
گر شما در ذات من فانى شويد * همچو من خود شمس ربّانى شويد
بحر سبحانى ز غيب آمد به جوش * قطرهها را گفت با جوش و خروش
كز منيد ايجاد اى قطرات من * رجعتان بايد به سوى ذات من
در من آييد از طريق بىمنى * تا ببخشم از فناتان ايمنى
قطره چون خود را نه از خود مالك است * گر نياميزد به دريا هالك است
قطره در دريا نگردد تا فنا * كى كنندش در غنا مدح و ثنا
من كه شمسم روشن از خود نيستم * شرق از انوار سبحانى ستم
تا نگشتم محو نور ذات او * مىنشد در من ظهور ذات او
تا شما هستيد اى پروانگان * پيش اين شمعيد از بيگانگان
هست آن پروانه با من آشنا * كه شود در نار ذات من فنا
سرّ خود آن شعلهى آتش پسند * گفت و در پروانگان آتش فكند
شمع زان نارى كه در خود برفروخت * با خود آن پروانگان را خوش بسوخت
قصد آن شمع آمد از خود سوختن * سوختن پروانه را آموختن
ليل عاشورا كه از غوغا و شور * عاشقان را بود چون روز نشور
تا سحر چون چشم بىخواب حسين * خواب رفت از چشم اصحاب حسين
جمع بر اطراف آن شمع طراز * جمله چون پروانه در سوز و گداز
عاشقان را آن شب از خود فصل بود * روزشان در مرگ روز وصل بود
چون پديد آمد ز مشرق صبحدم * شاه عشق از خيمه بيرون زد قدم
تافت از برج حرم خورشيدوش * چون نجوم اصحاب محو از پرتوش
ديد ناگه آن شه خُلّت « 1 » نشان * كربلا را قلزمى آتشفشان
گرد آتش يافت چون دودى سياه * در تهاجم اهل دوزخ را سپاه
چون نبودش غير نور حق به ديد * هم به ديدش نار نور آمد پديد
يافت از حق آتشى افروخته * كاتش از حق غير حق را سوخته
و آتش از باطن همين كرد اين ندا * من نيم آتش منم نور خدا
چون در آتش سرّ حق ديد آن خليل * همچو موسى آمدش آتش دليل
تاخت در آتش سمند آتشين * بانگ زد « كانّى سبقت العالمين »
بر حسين آن آتش آمد گُلِسْتان * وز گُلِسْتانش جهانى گُلستان
هامش
( 1 ) - خُلّت : دوستى .