از شمس حقيقتش طلب بود و بر او * من غير اشاره گشت كشف سبحات
* * *
تا ياد شب و داغش اندر دل ماست * در خواب شبم روز قيامت برپاست
چون صبح شود به ديدهام پندارى * خورشيد حسين است و زمين كرب و بلاست
* * *
اى رسته كه جان اهل دل بستهى تست * هرجا كه دلى شكسته پيوستهى تست
اشكسته دلان دل به تو بستند حسين * چون جاى خدا در دل اشكستهى تست
* * *
آن فانى در خدا كه باقى به خداست * خلّاق فنا و شمس انوار بقاست
او دامنش از گرد مصيبت پاك است * بر او چه مصيبت كه مصيبت بر ماست
* * *
اى روح خدا كه چشم دل مايل تست * و آئينهى آنچه هست هستى دل تست
احيا همه از تو حىّ و اين مرده دلان * گويند كه شمر بىحيا قاتل تست
* * *
اى سرّ خدا كه ديده هر ذى بَصَرت * گرديده ولى نديده كوته نظرت
مىخواست خدا كه سرّ خود فاش كند * انگشت نما بر سر نى كرد سرت
* * *
اى كشته كه هستِ خلق از هستى تست * سر دادى و در سر تو سرمستى تست
در دست تو سر رشتهى هستىست حسين * وين دستِ پُر از پَرِ تهى دستى تست
* * *
اى دست خدا كه در سرت سرّ خداست * برگو سرت از بدن به دست كه جداست
چون بوته در آتشم كه بر نقرهى خام * اكسير سرت چو شعله در طشت طلاست
* * *
اى كشته كه جان عالمى كشتهى تست * پيوسته به هر دل از خفا رشتهى تست
در ديدهى اهل دل ملاقات خدا * رخسار به خون فرق آغشتهى تست « 1 »
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 245 و 246 .