خلق در كوى تو جويند نشان از تو و ليكن * بىنشان تا نشوند از تو نجويند نشانى
ما تو را ديده به چشم دل و در پردهى غفلت * كه تو در افئده پيدايى و از ديده نهانى
وه كه گر چشم حقيقت بگشائيم به رويت * همه جا وز همه سو در دل و در ديده عيانى
سالكانت ز مجازند طلبكارِ حقيقت * غافل از اينكه حقيقت تو هم اينى و هم آنى
جايى از نور تو خالى نبود در همه عالم * چون تو در قالب امكان ، مَثَل روح روانى
پيش عشّاقِ تو ، چون ذكر خدا ذكر تو باشد * به كه از ذكر تو غافل ننشينند زمانى
عاصيان را نبود ايمنى از قهر الهى * مگر از لطف تو آرند به كف خطّ امانى
سخن آن به كه نگوييم در اوصاف كمالت * زانكه ما را نبود در خور مدح تو لسانى
كى توانند خلايق سخن از فضل تو گفتن * مگر از فضل تو جويند لسانى و بيانى « 1 »
* * *
زندهى جاويد كيست كشتهى شمشير دوست * كاب حيات قلوب در دم شمشير اوست
گر بشكافى هنوز خاك شهيدان عشق * آيد از آن كشتگان زمزمهى دوست دوست
آنكه هلاكش نمود ساعدِ سيمين يار * باز به آن ساعدش كشته شدن آرزوست
بندهى يزدان شناس موت و حياتش يكيست * ز آنكه به نور خداش پرورش طبع و خوست
غير خدا باطل است در نظر اهل حق * دعوى « إِنِّي أَنَا » « 2 » كاشف توحيد هوست
آن شجرى را كه حق بهر ثمر پروريد * بانگ « أنا الحق » زند تا ابد از مغز و پوست
دل چو ز خود غافل است عارف باللّه نيست * بر لب جو سالها تشنه لب و آب جوست
گوش دل مؤمن است سامع و صوت خدا * گرچه ز آواز خلق مُلك پُرازهاى هوست
هر كه ز كوى مجاز پا به حقيقت نهاد * بر سرش از روزگار مخمصهى « 3 » توبه توست
عاشق وارسته را با سر و سامان چه كار * قصّهى ناموس و عشق صحبت سنگ و سبوست
عاشق ديدار دوست اوست كه هم چون حسين * ز روى رخسار او سرخ ز خون گلوست
هر كه چو او پا نهاد بر سر ميدانِ عشق * بىسر و سامان سرش در خم چوگان چو گوست
دوست به شمشير اگر پاره كند پيكرش * منّت شمشير دوست بر بدنش مو به موست
گر به اسيرى برند عترت او دشمنان
هرچه ز دشمن بر او دوست پسندد نكوست « 4 »
* * *
هامش
( 1 ) - همان ؛ غزل شماره 59 ، ص 224 و 225 .
( 2 ) - اشاره به آيه 30 سوره قصص :« إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ »منم خداى يكتا ، پروردگار جهانيان .
( 3 ) - مخمصه : رنج ، زحمت ، گرفتارى .
( 4 ) - شمع جمع ؛ غزل شماره 10 ، ص 145 و 146 .