اگر ايّوب را بودى خبر از حال سجّادش * نمىخواندى دگر خود را ز قوم صابرين اصبر
گر اين خونين كواكب آمدى در خواب يوسف را * به خفتى تا ابد از خوف اين تعبير در بستر
گر اين بحر قضا يك لطمه مىافكند يونس را * ز خوف اندر دل ماهى نهان مىگشت تا محشر
نبودى اتّصال رشتهى دل گر به فرزندش * گسستى تار و پود عالم امكان ز يكديگر
ز بام اى طاس كيهان طشت زرّينت نگون گردد * سر از سرّ خدا برداشتى هشتى به طشت زر
سرت را دستى اندر پردهاى گردون جدا سازد * عيال اللّه را بىپرده از سر مىكشى معجر
جهانا اين چه عدوان است رويت نيلگون گردد * جمال اللّه را سيلى زنى بر چهرهى دختر
ز داس ماه نو اى آسمان دستت قلم گردد * كه بدرودى گلستان نبى را لاله و عبهر « 1 »
* * *
غزل :
اى كه به عشقت اسير خيل بنى آدمند * سوختگان غمت با غم دل خرّمند
هر كه غمت را خريد عشرت عالم فروخت * با خبرانِ غمت بىخبر از عالمند
در شكن طرّهات بسته دل عالمى است * و آن همه دل بستگان عقدهگشاى همند
يوسف مصر بقا در همه عالم توئى * در طلبت مرد و زن آمده با درهمند
تاج سر بو البشر خاك شهيدان تست * كاين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند
در طلبت اشك ماست رونق مرآت دل * كاين دُرَرِ با فروغ پرتو جام جمند
چون به جهان خرّمى جز غم روى تو نيست * بادهكِشان غمت مست شراب غمند
عقد عزاى تو بست سنّت اسلام و بس * سلسلهى كائنات حلقهى اين ماتمند
گشت چو در كربلا رايت عشقت بلند * خيل مَلَك در ركوع پيش لوايت خمند
خاك سر كوى تو زنده كند مرده را * زان كه شهيدان او جمله مسيحادمند
هردم از اين كشتگان گرطلبى بذلِ جان * در قدمت جان فشان با قدمى محكمند
سرّ خداى ازل غيب در اسرار توست * سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند
محرم سرّ حبيب نيست به غير از حبيب * پيك و رسل در ميان محرم و نامحرمند
در غم جسمت « فؤاد » اشك نبارد چرا * كاين قطرات عيون زخم تو را مرهمند « 2 »
* * *
جز تو اى كشتهى بىسر كه سراپا همه جانى * كيست كز دادن جانى بخرد جان جهانى
ما تو را كشته نخوانيم كه در صورت و معنى * زنده اندر تن عشّاق چو ماهيّت جانى
عجبى نيست كه عرش دل ما جاى تو باشد * دوست را جز دل عاشق به جهان نيست مكانى
ما تو را در دل و بيگانه ترا يافته در گِل * هركسى را به تو از رتبهى خويش است گمانى
هامش
( 1 ) - شمع جمع ؛ قصيده شماره 20 ؛ ص 101 - 104 .
( 2 ) - همان ؛ غزل شماره 18 ، ص 155 .