به لشگرگه شاه سالار بود * دبير و وزير و علمدار بود
دلش بود آكنده از راز حق * دو گوشش نيوشاى آواز حق
سرانجام ازو يافت سامان عشق * بداد ساقى تشنه كامان عشق
به ديدار و بالا و فرّ و كمال * نبودى كس اندر جهانش هَمال
سر سرفرازان و آزادگان * به چهره مه هاشمى زادگان
در آن دم كه بر خاك افتاد پَست * به عرش اندرون يافت جاى نشست
سرش تا كه از تيغ كين تاج يافت * چو احمد از آن تاج معراج يافت « 1 »
* * *
ذكر روايت ابو حمزه ثمالى در فضيلت ابو الفضل ( ع ) :
ابو حمزه كو عارف راه بود * ز اسرار دينِ حق آگاه بود
به درگاه چهارم امام انام * فزون داشت جاه و نكو داشت نام
چنين گويد آن مرد فرخنده كيش * كه روزى بُدَم نزد مولاى خويش
در آندم بيامد يكى خردسال * كه مانست خورشيد را در جمال
جوانى چو ماهش رخان تابناك * كه بودى عبيد اللّهش نام پاك
مر آن ناز پرورد خورشيد فر * ابو الفضل را بُد گرامى پسر
خداوند دين سيّد السّاجدين * چو ديدش دل نازكش شد غمين
همى بر رخ پاك او بنگريست * بموييد و بر وى فراوان گريست
چو لختى بگرييد گفت : اينچنين * به من ، آن خداوند دنيا و دين
به عبّاس عمّ من آن مير راد * كه چون او وفا پيشه مادر نزاد
به راه برادر ز جان و ز سر * گذشت آن جوانمرد فرّخگهر
به جاى دو دست ايزد ذو الجلال * بدادش ز ياقوت رخشان دو بال
بدان سان كه بر جعفر پاكزاد * ز بخشش دو بال ايزد پاك داد
شهيدان همه جاه آن نامدار * كنند آرزو نزد پروردگار
همه جاه عبّاس با آفرين * كنند آرزو از جهان آفرين
بر پاك دادار پيروزگر * ابو الفضل را هست جاه دگر « 2 »
* * *
اذن رزم خواستن حضرت عباس ( ع ) از امام ( ع )
چو رفتند اخوان و ياران شاه * به سوى پيمبر از اين دامگاه
سپهبد دلش از غم آمد به درد * نگه كرد لختى به دشت نبرد
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 217 ، 219 ، 220 .
( 2 ) - همان ؛ ص 223 و 224 .