بهايش بدان وامخواهان سپار * مخواه از پس كشتنم وامدار
و ديگر چو بىسر شود پيكرم * تو بسپار پيكر به خاك اندرم
و ديگر فرستادهاى كن روان * بر پور پيغمبر و انس و جان
ز مرگ من او را رسان آگهى * كه گيتى ز عم زادهات شد تهى
مپيما بدين مرز ره ، زينهار * ز كوفى سپه ، چشم يارى مدار
چو پور زياد اين سخنها شنفت * بخنديد و با زادهى سعد گفت
كه آنچت سرايد برو كار بند * مينديش كز ما نبينى گزند
از آن پس كه او كشته گرديد خوار * به مال و تن او مرا نيست كار « 1 »
* * *
به ميدان فرستادن امام ( ع ) قاسم را و گفتگوى قاسم ( ع ) با عمر بن سعد :
به شكل كفن كرد رختش به بر * زدش بوسه بسيار بر چشم و سر
بگفت اين تو اين پهنهى رزمگاه * برو كت خداوند بادا پناه
دريغا كه تيغى شد از مشت من * كه بشكستنش ، بشكند پشت من
چو آمد دمان سوى آوردگاه * تو گفتى فرود آمد از چرخ ماه
كه در سوگش اين سالخورد آسمان * بگريد همى تا بپايد زمان
خروشيد كاى بدسگالان دين * منم شبل « 2 » شير جهان آفرين
منم قاسم آن صفدر نامور * قسيم جحيم و جنان را پسر
حسن شاه ابرار باب من است * كجا چرخ را توش و تاب من است ؟
نيا مصطفى ، مامِ بابم بتول * كه زهرا همى خواند او را رسول
همين شه كه او را نباشد كسى * بكشتيد ياران او را بسى
خداوند دين است و عمّ من است * به ديدار من چشم او روشن است
منم بدر تابان چرخ يلى * منم پرگهر تيغ دست على
به مردان شير اوژن تيغ زن * دهد مژدهى مرگ ، شمشير من
مرا لب چو زاينده از شير شست * دلم رزم و سرپنجه ، شمشير جست
به گهواره فرِّ يلان داشتم * بر و بازو پردلان داشتم
كنونم كه از سيزده بيش سال * نرفته است اى مردم بدسگال
بلند آسمان زير دست من است * اجل پيرو تير شست من است
مرا كشته خواهد خداوند من * براى همين است جانم به تن
اگر بركَنند از تنم زنده پوست * نتابم سر از عهد و پيمان دوست
هامش
( 1 ) - ديوان الهامى كرمانشاهى ؛ ص 167 و 168 .
( 2 ) - شبل : فرزند .