ننوشيد يك قطره زان آب سرد * شكيبش سر چرخ را خيره كرد
به رود روان با دلى پر ز تاب * فرو ريخت از دست و از ديده آب
چو از دست آن آب را برفشاند * ملك از فلك به روى احسنت خواند « 1 »
* * *
وصيّت نمودن حضرت عبّاس به امام ( ع ) و جان دادنش :
چو عبّاس آواى شه را شنيد * يكى ناله از ناى پر خون كشيد
بگفتا كه اى شاه يزدان شناس * به پروردگار جهانم سپاس
كه دادم به راهت سرو جان پاك * نبردم من ، اين آرزو را به خاك
دم آخرينم رسيدى به سر * تن از بوى تو يافت جانى دگر
كنون گر رسد مرگ من باك نيست * كه انجام هر زنده جز خاك نيست
سه خواهش مرا هست از شهريار * ز راه كرم سوى من گوش دار
نخستين روانم بود تا به تن * مبر سوى خيمه تن چاك من
كه از كودكان توام شرمسار * ز ناوردن آب شيرين گوار
دگر آنكه در ماتم من منال * مكن گريه اندر بر بدسگال
چو گريى تو ، بدخواه خندان شود * به كين خواستن تيز دندان شود
و ديگر تو گفتى كه از همرهان * نماند درين روز كس زنده جان
مگر سيد الساجدين پور من * كه باشد پس از من امام ز من
از ايدر چو رفتى به سوى حرم * چنين كن سپارش بدان محترم
كه چون جاى كردى به يثرب ديار * رها گشتى از پيچش روزگار
ز عمّت دو كودك بود در سراى * به جا مانده ، دل خسته بىغمزداى
تو آن نورسان را پرستار باش * ز هَر بد به گيتى نگهدار باش
يتيمند مشكن دل زارشان * پدروار بنگر به ديدارشان
ز گفتار او شه نباليد سخت * فرو ريخت خون از مژه لختلخت
سترد از رخ و چشم او خون و خاك * ببوسيدش آن چهرهى تابناك
جوان ديده بر روى شه برگشاد * كشيد آه و اندر برش جان بداد
خنك دوستدارى كه در پاى يار * چو جان داد ، يار آردش در كنار « 2 »
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 255 - 259 و 260 .
( 2 ) - همان ؛ ص 292 و 291 .