ز يكسو خداوند دين بىپناه * ستاده به ميدان آوردگاه
زده تكيه بر نيزهى بىكسى * پى كشتنش نيزه برپا بسى
نمانده كس از جان نثاران او * به خون غرقه خويشان و ياران او
ز اصحاب و اخوان نامآورش * نمانده به جا جز على اكبرش
ز يكسو زنى چند بىغمگسار * غريب و پسر كشته و داغدار
ز يكسو بسى كودك ماهوش * به گردون برآورده بانگ از عطش
ز بىيارى شاه و اهل حرم * دل ساقىِ تشنه لب شد دژم
به خود گفت هنگامت آمد فراز * يكى چاره از بهر رفتن بساز
بيامد بر خسرو راستين * به دو خيره چشم سپهر و زمين
بگفت اى نگهبان هر دو جهان * خداوند هر آشكار و نهان
دل من ازين زندگى سير شد * به راه تو جان دادنم دير شد
تو تنها ، به خون خفته اخوان من * نيايد به كار اين تن و جان من
مرا جان از آن داده پروردگار * كه در خاك پاى تو سازم نثار
مخواه از در قرب حق دوريم * ببخشا پى رزم دستوريم « 1 »
شهنشه به دو خواند بس آفرين * سپس گفت كاى پور ضرغام دين
به من گر همى بايدت ياورى * بكن جهد كآبى به دست آورى
كه اين كودكان تر نمايند كام * از آن پس بكن روز بد خواه شام
ابو الفضل از اين مژده دلشاد گشت * ز بند غم و رنج آزاد گشت
ببوسيد پيش برادر زمين * چو حيدر برِ سيّد المرسلين
به بدرود آل رسول امين * روان شد چو جان از بر شاه دين
ستمديدگان را چو بدرود كرد * پى آب سر جانب رود كرد
چو بر آبِ روِد روان بنگريست * ز لب تشنگان ياد كرد و گريست
همى گفت كاى آب شيرين گوار * ز آب آفرين شاه شرمى بدار
روانى تو بر خاك و سنگ زمين * لبِ تشنه ، آل رسول امين
تو موج اندر آورده جوشان همى * سكينه ز بهرت خروشان همى
سزد كز تو نوشند مردم تمام * بميرند آل على تشنهكام
كفى آب برداشت تا نوشدا * كه كمتر دلش از عطش جوشدا
به ياد آمدش كام خشك امام * به خود گفت اين آب بادت حرام
ره يارى اين نيست آزرمدار * ز روى برادر يكى شرمدار
تو سيراب و نوباوهى مصطفى * چنان تشنه ، اين نيست رسم وفا
هامش
( 1 ) - ديوان الهامى كرمانشاهى ؛ ص 243 و 244 .