به جانان سپرد آن كه جان ، او نمرد * نبرد وفا ، هركه جان باخت برد
چو نوباوهى مجتبى آن بديد * به سالار لشگر خروشى كشيد
كه اى زادهى سعد بد روزگار * همانا نترسى ز پروردگار
ندانى تو اى مرد با خشم و كين * كه فرموده پيغمبر راستين
حسين است جان تن روشنم * ز جان و تن اوست جان و تنم
همانا نباشد تو را استوار * گزين گفتِ پيغمبر تاجدار
و گرنه به جان و تن مصطفى * پسندى چرا كين و جور و جفا ؟
مريز اين همه خون آل رسول * مكش بيش از اين زادگان بتول « 1 »
* * *
آغاز داستان شهادت ابو الفضل ( ع ) :
كنون بايدم درّ ناسفته سفت * كنون بايدم راز ناگفته گفت
كنون بايد از غم به سر خاك بيخت * كنون بايد از ديده خوناب ريخت
كنون از نى دل برآرم نوا * سخن رانم از ساقى نينوا
چه ساقى شه تشنهكامان عشق * امير صفّ نيكنامان عشق
كنون ز اشك روى زمين تر كنم * شگفتى يكى داستان سر كنم
كه در بر چرخ دون خون شود * زمين همچو گردون دگرگون شود
بنالد ازو جان افلاكيان * چو افلاكيان پيكر خاكيان
زمين گردد از اشك درياى آب * فتد آسمانش به سر چون حباب
غريوان پيمبر به خلد اندرون * به رخ برفشاند ز بيننده خون
كنون اى هنرمند طبع منا * به ميدان فكرت فكن تو سنا
به سوى سپهدار فرخنده پى * بكش ناله از ناى دل همچو نى
چه عبّاس ! مهر سپهر يلى * به مردى بهين يادگار على
سپهدار عشّاق پروردگار * تهى از خود و پر ز اسرار يار
در اقليم جان رهرو راه عشق * نه رهرو كه خود تا جور شاه عشق
همان زور حيدر به بازوى او * دو گيتى سبك در ترازوى او
نبيند چو او دهر و هرگز نديد * نه چون او به مردى خدا آفريد
چراغ هدايت فروزان از او * روان بد انديش سوزان ازو
نبى خو ، حسن رو ، على كارزار * به پيكار دشمن حسين اقتدار
جهانجو ، سپهدار پيروز جنگ * به خامآور يال مردان جنگ
ملوك و ملايك ثنا خوان او * زمين گردى از نعل يك ران او
هامش
( 1 ) - ديوان الهامى كرمانشاهى ؛ ص 191 و 192 .