چرا بر به سالار فرخنده نام * به فرمانگزارى نكردى سلام ؟
به دو گفت مسلم كه فرمانرواى * مرا نيست جز پور شير خداى
سلام ار به فرماندهى بايدم * بدان شاه دنيا و دين شايدم
از اين گفته فرمانده بد سگال * برآشفت و زد بانگ بر بىهمال « 1 »
كه اى فتنهگر مرد پرخاشجوى * از اين فتنهجويى چه ديدى بگوى ؟
كه بر تافتى رخ ز امر امام * سر دين پژوهان كنارنگ شام
چو فرّخ سپهدار از او اين شُنفت * خروشيد بر مرد ناپاك و گفت :
« تو رخ تافتستى از امر امام * نهادستى اندر ره فتنه گام
نباشد امامى به روى زمين * به جز پاك سبط رسول امين
روا نيست اى كافر زشت نام * كه خوانى زنازادگان را امام
امام آن بود كش به دين اندرا * خداوند بگزيد و پيغمبرا »
چو بشنيد اين كافر زشتخوى * به دو گفت كاى مرد پرخاشجوى
جز امروزت از زندگى بيش نيست * به مرگ تو شاه تو خواهد گريست
به بام دژ اندر ببرّم سرت * وز آن جا به كوى افكنم پيكرت
كه از هاشمىزادگان زين سپس * نگردد دگر گِرد آشوب ، كس
به دو گفت شير نيستان رزم * چو در كشتنم كردهاى عزم جزم
گُزين كن ز مردان اين انجمن * يكى را كه بنيوشد او رازِ من
كند آن چه گويم پس از مردنم * نينديشد از كينهى دشمنم
به دو گفت پور زياد اين چنين * كه يك تن خود از انجمن برگُزين
نگه بر چپ و راست مسلم فكند * بدان بد سگالان ناهوشمند
در آن انجمن زان بزرگان كه ديد * عمر زادهى سعد را برگزيد
به دو گفت زين خيل ناپاكزاد * شمارى تو خود را قريشى نژاد
به نزد من آى و فرادار گوش * به گفتار گوينده بسپار هوش
بتابيد ازو زادهى سعد روى * نمىخواست رفتن به نزديك اوى
به دو گفت فرمانده زشت كيش * كه بشتاب نزد پسر عمّ خويش
زمانى به گفتار او گوش دار * هرآن آرزويى كه دارد برآر
به فرمان او پور سعد پليد * بر مسلم پاك گوهر ، حميد
به دو گفت سالار ، بگمار هوش * سه اندرز دارم بدان دار گوش
نخست آنكه هفتصد درم وامدار * شدستم درين فتنهپرور ديار
تو به فروش درع و سمند مرا * همان آبداده پرند مرا
هامش
( 1 ) - همان : نظير و مانند .