گرچه تو محرم به صاحبخانهيى * ليك تا اندازهيى ، بيگانهيى !
آنكه از پيشش سلام آوردهيى * و آنكه از نزدش پيام آوردهيى
بىحجاب اينك هم آغوش منست * بىتو ، رازش جمله در گوش منست
از ميان رفت آن منى و آن تويى * شد يكى مقصود و بيرون شد دويى
جبرئيلا رفتنت زينجا نكوست * پرده كم شو در ميان ما و دوست
رنجش طبع مرا مايل مشو * در ميان ما و او ، حايل مشو
از سر زين بر زمين آمد فراز * وز دل و جان برد بر جانان نماز
با وضويى از دل و جان شسته دست * چار تكبيرى بزد بر هرچه هست « 1 »
گشته پرگل ، ساجدى عمّامهاش * غرقه اندر خون ، نمازى جامهاش
بر فقيه از آن ركوع و آن سجود * گفت اسرار نزول و هم صعود
بر حكيم از آن قعود و آن قيام * حل نمود اشكال خَرق و التيام
و آن سپاه ظلم و آن احزاب جور * چون شياطين مر نمازى را ، بدور
تير بر بالاى تير بيدريغ * نيزه بعد از نيزه ، تيغ از بعد تيغ
قصه كوته شمر ذى الجوشن رسيد * گفتگو را ، آتش خرمن رسيد
ز آستين ، غيرت برون آورد دست
صفحه را شست و قلم را ، سر شكست « 2 »
هامش
( 1 ) - كنايه از اينكه دست از همگان شست .
( 2 ) - گنجينة الاسرار ؛ ص 148 - 167 ، گزينش اشعار .