اهل بيت خويش را جان آفرين * خواست بىيار اندرين صحراى كين
تا كه گردد يار اين جمع اسير * حق كند زين ياريش نعم النصير
زين اعانت عين اللّهش كند * بر مكان و لا مكان شاهش كند
جان دهد جان آفرين و جان شود * جان اهل جان و هم جانان شود
جان او را ذات پاكم ضامنست * با وجود آن كه جان هم از منست
ليك هركس جان به راه من دهد * بر سر و بر جان من منّت نهد
گرچه باشد صد هزاران منّتم * بر كسى كو يافت جان از رحمتم
ليك دارم منّتش را هم قبول * كه دهد جان در ره آل رسول
صيحهى حق حضرت بىچون و چند * چون بدينسان گشت در ميدان بلند
هركسى جان داشت از جا كنده شد * طالب اين نعمت پاينده شد
جان موجودات يك جا ز ان خروش * گشت از جا كنده و آمد به جوش
جان موجودات يك جا زان صدا * ز ابتداى خلق عالم تانها
گشت حاضر از پى غمخواريش * هر وجودى تا نمايد ياريش
بود بيمارى اسير بسترى * حق نژادى ، بىكسى ، بىياورى
رفته بود از ضعف بيمارى ز هوش * صيحه حق مرو را آمد به گوش
نيم جانى بود اندر جسم او * هم ز جانبازان اسيرى قسم او
جست از جا ز آن صدا همچون سپند * شد عليل حق ز جاى خود بلند
كامدم اى دوست اينك ناتوان * هست اندر تن هنوزم نيم جان
جان نباشد آن كه از بهر تو نيست * خشك باد آبى كه در نهر تو نيست
آمدم اى دوست با حال خراب * گردنم را شد غم عشقت طناب
هست عشقت بر خلايق مفترض * ترك جان را خواست كى عاشق عوض
آمدم اى دوست با جان بىدريغ * بار دم گر بر سر آتش جاى تيغ
كودكانى چند بر دنبال او * هريكى آشفتهتر ز احوال او
و آن زنان خسته جان پيرامنش * هريكى بگرفته بر كف دامنش
كاى عليل ناتوان بىشكيب * مىروى چون از سر جمعى غريب
گفت برداريد دست از جان من * جان تمنّا مىكند جانان من
از صدايش سنگ از جا كنده شد * بهر جانبازى مطيع و بنده شد
جانكه نبود در تن ما بهر او * دربدر باد از بلاد و شهر او
مىروم تا جان كنم بر وى نثار * جان دگر در تن بود بهر چكار
دل بر او گر خون نگردد نى دلست * از دل بىسوز به سنگ و گلست
زانكه سنگ و گل برو سوزد مدام * خواهد از نار غمش سوزد تمام