چون كه شاه عشق را در كربلا * عشق زد در دشت جانبازى صدا
ظهر عاشورا در آن صحراى كين * ديد خود را بىكس و يار و معين
ذو الجلال فرد با تيغ و سلاح * هشت پا را در ركاب ذو الجناح
عزم ميدان كرد چون حلّال عشق * زينب از پى با زبان حال عشق
گفت كاى لب تشنهى بحر وصال * بعد ازينت در كجا بينم جمال
گفت بيرون از مكان و لا مكان * چون شدى يا بى ز ديدارم نشان
هان برو زينب كه خواهى شد اسير * هست جانت زين اسيرى ناگزير
حق تو را بهر اسيرى فرد كرد * گرچه گردونى اسير گرد كرد
روى گردون را اگر گيرد غبار * كى توان انداخت گردون را ز كار
بحر توحيدى تو ، گر پر شد كفت * سوخت كفها خواهد از موج و تفت
حق تو را خواهد اسير از بهر آن * كه نمايد خاكيان را امتحان
از اسيرى تو حق را حكمتى است * سرّ حق را در اسيرى شوكتى است
حق تو را خواهد اسير سلسله * از رضاى حق مكن خواهر گله
چون اسيرت خواست حق ، چالاك شو * زير بار امرِ حق بىباك رو
گنج توحيدى تو ، از ويران مرنج * ز آنكه در ويرانه باشد جاى گنج
امر حق زنجير و جان تو اسد * هست تا باشد ترا جان در جسد
چون به زنجير اوفتادى شاد باش * بند را همدست با سجّاد باش
باش هم زنجير با او در سلوك * هم مطيع امر آن رأس الملوك
هر دو زنجير بلا را قابليد * زانكه از يك دوده و يك حاصليد
نك ز ميدان بانگ طبل جنگ خاست * رو كه رفتم فتح و نصرت با خداست
حق مرا زد بانگ حالى ز ارجعى * كى نيوشد راز حق را مدعى
هين برو زينب كه عصر آمد به پيش * صبح خويشى ، شام خويشى ، عصر خويش
جمله صحبت در اسيرى عصر باد * عصرها را همّت ذو النصر باد
رو يتيمان مرا غمخوار باش * در بلا و در شدايد يار باش
رو كه هستم من بهر جا همرهت * آگهم از حال قلب آگهت
چون شوى بر ناقهى عريان سوار * دربهدر گردى به هر شهر و ديار
نيستم غافل دمى از حال تو * آيم از سر هركجا دنبال تو
رو كه سوى شام خواهى شد روان * با على آن صبح وصل عارفان
دان غنيمت شام غم را در عمل * زين سفر طالع شدت صبح ازل
نردبان عشق باشد راه شام * زان به معراج آيى اى احمد مقام
راه شام اى جان من منهاج تست * زان خرابه شام غم ، معراج تست