من همان گنج نهانستم كه بود * پادشاه و مالك ملك وجود
خواستم تا خويش را ظاهر كنم * وز ظهور خويش فاش آن سرّ كنم
آمدم از ملك وحدت بىسپاه * تا كه را چشمى بود بينا به شاه
وا نمودم خويش را اينسان فقير * تا كه يابد واحدى را در كثير
چونكه بد بىيار ذات واحدم * بىكس از وحدت به كثرت آمدم
آمدم بىيار تا يارم كه شد * وندر اين صحرا خريدارم كه شد
چون نبد مثلى و انبازى مرا * هم نباشد يار و همرازى مرا
چونكه تنها بوده ذاتم از قدم * هم در اين صحرا زدم تنها علم
هركسى را من معين و مونسم * گرچه اينسان بىمعين و بىكسم
بىكسى مستلزم ذات من است * ذات من برهان اثبات من است
گر چنين بىمونس و يارم به جاست * بهر بىياران چو من يارى كجاست
اى خنك جانى كه غمخوارش منم * او بود يار من و يارش منم
من ندارم يار و بىيارى نكوست * هركه با من كرد يارى يارم اوست
يارى من كار هر اوباش نيست * سرّ سلطانى به هركس فاش نيست
كو كسى كامروز يار من شود * پرده درّد پردهدار من شود
گشتهام بىيار كه بود يار حق * ترك سر گويد شود سردار حق
سر كه دارد نوبت سربازى است * جان چه باشد وقت جان پردازيست
مرحبا جانى كه جانانش منم * جان دهد بهر من و جانش منم
روز ميدان دارى اهل دل است * بارهاى عاشقان بر منزل است
گر در اينجا بارى افتد چه غمست * ز انكه زينجا تا به منزل يك دمست
اندرين منزل ز اوفو للعهود * محمل زينب به جا آمد فرود
الصلا اى عهد با حق بستگان * وز تعيّنهاى هستى رستگان
هركه جانش بر سر عهد بلاست * گو در آيد عهد را روز وفاست
قائل قول الستم من هلا * كيست ثابت بر سر قول بلى
اى بلى گويان كجا و كيستيد * امتحان حق در آمد بيستيد
بر سر عهد بلى گر واقفيد * ذات حق را بر تجلّى عارفيد
الصلا ، اى سالكان راه عشق * ره سر آمد گشت ظاهر شاه عشق
گر سرى داريد با او حاضر است * سوى ميدان بىمعين و ناصر است
جز زنانى چند و اطفالى صغير * نيست يارى بهر سلطان نصير
عترت حق بىمعين و مونسند * اندرين صحرا غريب و بىكسند
عترت حق را درين صحرا كجاست * ياورى كو بر سر عهد بلى است