چون خرابه گشت جايت شاد باش * تا كه گنج حق شود بر خلق فاش
رو اسيرى را كنون آماده باش * امر حق را بندهى آزاده باش
هان برو زينب كه دردت بىدواست * دردمندِ حق طبيب درد ماست
رو كه بيمار مرا يارش تويى * غلطد از هرسو پرستارش تويى
چون رود بيمارت اندر سلسله * بد مكن دل ، شو دليل قافله
بر كسى عين دعاى بد مكن * باب رحمت را به خلقان سد مكن
او چو شير و امر حق زنجير حق * كى سر از زنجير تابد شير حق
گر دعاى بد كنى فيض خدا * قطع گردد از تمام ماسوا
پس صبورى در اسيرى پيشه كن * ريشهى بىطاقتى را تيشه كن
گر خورد سيلى سكينه دم مزن * عالمى ز ان دم زدن برهم مزن
حتم شد از حق اسيرى بر شما * خلق تا بينند حق را در شما
گر شوى بىچادر و معجر سزاست * كاين دليل معرفت بهر خداست
كنز مخفى پيش از اين بنهفته بود * شير هستى در نيستان خفته بود
خواست او خود را عيان و آشكار * هم تو را بر ناقهى عريان سوار
تا شود مفتوح راه معرفت * بر همه خلقان ز آثار و صفت
پس تو را لازم بود بىمعجرى * تا شود ظاهر كمال حيدرى
تا نگردد بسته بازويت به بند * هم سر من بر سر نى تا بلند
كنز مخفى كى شود ظاهر تمام * پس ز سر رو بر اسيرى سوى شام
شو به شام و كوفه خواهر در به در * تا كه بشناسند خلقت سر به سر
من بدون اين اسيرى گر شهيد * مىشدم هم باز حق بد ناپديد
آن اسيرى زين شهادت بس سر است * در اسيرى تو حق پيداتر است « 1 »
* * *
سرّ طلب يارى نمودن :
لا جرم در كربلا عشاق چند * بانگ حق چون شد ز ناى حق بلند
كالصلا اى عاشقان جان فروش * ز ان صدا كردند ترك جان و هوش
خود منادى شد خدا و زد صدا * اهل رحمت را كه ياران الصلا
من لباس آدمى كردم به بر * تا مؤثر را كه بيند در اثر
عاشق خود بودم و در اين لباس * جلوه كردم تا كه باشد حقشناس
رخت بستم واحد از ملك وجود * آمدم تنها به ميدان شهود
تا در اين صحرا كه گردد يار من * وز بهاى جان خرد ديدار من
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 34 - 53 .