گرم شد ز آن جلوه جان آن جناب * در قتال خصم هى زد بر عقاب
وصف توحيدش چو در دل رخ نمود * هيكلى را ديد كافرون ديده بود
سرّ لو كشف الغطا شد منجلى * ديد راز آن على را اين على
چيست لو كشف الغطا توحيد عين * هيكل توحيد نبود جز حسين
شد چو بر وى كشف اسرار وجود * ديد در دار وجود اندر شهود
جز حسين بن على ديّار نيست * اوست فرد و هيچ با او يار نيست
ذات عالى اوست باقى جمله پست * نيست با او هيچ و او در جمله هست
عالم اسماء چو شد بر وى عيان * ماند باقى يك تعيّن بس گران
گفت زين روى زادهى شاه شهيد * اين تعيّن را به جان ثقل الحديد
هرچه نوشيد از كف ساقى شراب * تشنهتر گرديد و شد جوياى آب
لاجرم مستسقى جامى ز شاه * گشت و از ميدان شد اندر خيمهگاه
كاى پدر از تشنگى جانم گداخت * بنده را شايد از جامى نواخت
گرچه ز اقسام تعيّن رستهام * كرده سنگينى آهن خستهام
زين تعيّن ساز جانم را خلاص * تا شوم مطلق ز قيد عام و خاص
چون على در ذات عالى شد فنا * زان فنا شد مالك ملك بقا
پس دهانش را به خاتم مُهر كرد * تا نگردد فاش راز اهل درد
هركه را اسرار حق آموختند * مُهر كردند و دهانش دوختند
چون على در ذات شاه ذو العلى * شد فنا اندر فنا اندر فنا
سوى ميدان شد روان بهر ستيز * جسم خود را كرد وقف تيغ تيز
آن ز حق بيگانگان بد پسند * كاهل شرع و قارى قرآن بُدند
بهر قتل حق ز هر سو تاختند * كين حق را ظاهر از دل ساختند
جسم حق چو از كينهى اهل هلاك * گشت از شمشير و خنجر چاكچاك
شد سوى افلاك وحدت رهسپر * برد از ميدان كثراتش بدر
چون حسين آواز ادرك يا ابا * زو شنيد آمد به ميدان دغا
ديد نبود در جهان از وى اثر * گشت هرسو در سراغش رهسپر
زد صدا او را به آواز جلى * كت نبينم در كجايى يا على
گفت اى شه در بيابان فنا * نيستم ديگر مكان و حدّ و جا
از مكان و لا مكان بيرون شدم * عين ذات حضرت بىچون شدم
چون على را اندرين كثرت نيافت * هشت كثرت را و در وحدت شتافت
ديد در صحراى وحدت واردش * متصل با ذات پاك واحدش « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 154 - 162 گزينش اشعار .