مر توان بردن ز يمن بيرقت * گوى نام از عاشقان مطلقت
در ميان عاشقان پاكباز * چون علم گردم به عالم سرفراز
خوش ز خون خويش از ميدان جنگ * باز گردانم علم را سرخ رنگ
سرخ رنگى مر علم را آبروست * هر ظفر يابد به جنگ او سرخ روست
چون علم گرديد از خون سرخ رنگ * رو سفيد آيد علمدارت ز جنگ
سرخ رويى علتش منصوريست * رنگ زرد آثارى از رنجورى است
در فلك شمس است سرخ و با شكوه * زرد رو گردد نشيند چون به كوه
تا مرا دست علم بگرفتن است * مر علم را ننگ از دست من است
چون فتد دست علمگير از تنم * خود به منصورى علم را ضامنم
سرخ رو برگردم از ميدان جنگ * هم علم را سازم از خون سرخ رنگ
گر نيفتد از بدن در عشق يار * دست باشد بر بدن بهر چه كار
سركه در عشقت نگردد پيش جنگ * سر مخوانش هست بر تن بار ننگ
سينه كز عشقت نشان تير نيست * سينه نبود آن حصير كهنهايست
رفتم اينك همّتى خواهم ز شاه * بلكه آرم آبى اندر خيمهگاه
يعنى آيد آبم از عشقت به روى * ريزد از آبم نريزد آبروى
اين بگفت و بحر جانش كرد جوش * شد به ميدان مشك بىآبى به دوش
طالب مسكين كجايى گوش گير * مشك بىآبى طلب بر دوش گير
باز گويا چشم فهمت خواب رفت * نه پى آب همچنين بىتاب رفت
يا كه نشنيدى تو گفتار مرا * يا نكردى فهم اسرار مرا
ز آنچه گفتم با تو اندر اين كتاب * باز پندارى كه رفت او بهر آب ؟
هست عباس على خود بحر جود * چشمهى ايجاد و ينبوع « 1 » وجود
هفت بحر از بحر جودش يك نم است * بحر امكان خود جهانى ز آن يم « 2 » است
تا نه پندارى كه رفت از بهر آب * سوى ميدان با چنان شور و شتاب
رفت با مشك از پى آب طلب * تا تو را آموزد آداب طلب
دعوت عشق است بانگ العطش * آن صدا را دست و سر كن پيشكش
داعى حق چون زند بانگ به خويش * سر به كف بگذار و رو مردانه پيش
دست از هستى فروشوى سوى او * چون فتادت دست ، سر كن گوى او
چون فتادت دست از دوش اى پسر * سينه كن بر تير عشق او سپر
چون فتادت دست بر دندان تو مشك * گير تا گيرد فلك بر خود ز رشك
هامش
( 1 ) - ينبوع : چشمه .
( 2 ) - يم : دريا .