تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 981

مساهمون:

ص٩٨١
نيست دست از بهر دفع دشمنت * دست آن دارم كه گيرم دامنت
گر كه نتوانم به ميدان تاختن * سوى ميدان جان توانم باختن
گر ندارم گردن شمشير جو * تير عشقت را سپر سازم گلو
چون شنيد از گوش غيبى بىصدا * خالق اصوات بانگ آشنا
عشق بر پيغام اصغر شد سروش * آمد آواز على شه را به گوش
تاخت سوى خيمه‌گه بار دگر * تا از آن صاحب صدا جويد اثر
ديد كاصغر كرده عزم آن ديار * گشته از خرگاه هستى دست و بار
برگرفتش جيب و عزم راه كرد * روى همّت سوى قربانگاه كرد
بند بر تفصيل نبود كار عشق * تا چه كرد آن شاه در بازار عشق
هرچه بودش پاك با حق تاخت زد * مهره‌ها را بر دو حرف از باخت زد
چون به ميدان بر سر دست پدر * آيت كبراى حق شد جلوه‌گر
جان نمرود شقى گفتى هله * بود در جسم پليد حرمله
تير او چون كفر او بالا گرفت * در گلوى حق نژادى جا گرفت
شرع بازان حرز جان قرآن كنند * تير پس بر صاحب قرآن زنند « 1 »
* * *
قبله‌ى اهل وفا شمشير حق * فارس ميدان قدرت شير حق
حضرت عبّاس كآمد ما صدق * بر « يد اللّه ايديهم » ز حق
بر حسين از يك صداى العطش * دست و سر را كرد با هم پيشكش
دست هشت و سوى حق بىدست رفت * اشتر كف كرده تا حق مست رفت
ديد عباس آن كه دين را شد پناه * گشته قحط آب اندر خيمه‌گاه
ز العطش برپاست بانگ كودكان * آمد اندر نزد شاه انس و جان
كى شه بىمثل و بىانباز و يار * گشته‌ام در راه عشقت دست و بار
ز ابر عشقت بر سرم بارش گرفت * كشت زار هستيم آتش گرفت
گفت از غير تو دل برداشتم * هر دو عالم را ز كف بگذاشتم
بر تن من دست و بر دستم علم * العطش وانگه به پا ز اهل حرم
دست عباس ار نباشد صف شكن * بهر يارى تو نبود گو به تن
گر عَلَم باشد مرا زين پس به دست * مر عَلَم را نام من باشد شكست
گر فتد دست علمدارت چه غم * گو نيابد مر شكستى بر علم
نك علم را جانب ميدان زنم * گر شوم بىدست بر كيوان زنم
سوى ميدان بلا تازم سمند * نام خود تا چون علم سازم بلند
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 68 - 79 گزينش اشعار .