انديشه ناكم از غم بىيارى شما * در ماتم از خيال گرفتارى شما
ناچار خاطر همه آزردم ار نه من * هرگز رضا نىام به دل آزارى شما
قطع نظر كنيد ز من هم كه بعد ازين * با نيزه است نوبت سردارى شما
كمتر كنيد سينه و كمتر به سر زنيد * كاين لحظه نيست وقت عزادارى شما
آبى بر آتشم نتوانيد زد ز اشك * افزود تابش دلم از زارى شما
كم نيست گر به ذّل اسيرى كنيد صبر * از عزّت شهادت ما ، خوارى شما
در كارها خواست وكيل و كفيل من * كافىست حفظ او به نگهدارى شما
هم خشم او كند طلب خون ما ز خصم
هم نصر او رسد به مددكارى شما
*
در داد تن به مرگ چو كارش ز جان گذشت * بگذاشت پاى بر سر جان و ز جهان گذشت
چندان به كشتگان خود از چشم دل گريست * كآب از ركاب بر شد و خون از عنان گذشت
پير فلك خميد چو آن پير خستهجان * بر نعش چاكچاك جوانى چنان گذشت
رخ بر رخش نهاد و به حسرت سرشك ريخت * اين داند آن كه از پسرى نوجوان گذشت
برق ستيزه ، خشك و ترش ، برگ و بار سوخت * بر يك بهار گلشن او صد خزان گذشت
مردان به خاك و خون همه خفتند تشنهكام * با آن كه موج اشك زنان از ميان گذشت
*
چون نوبت قتال ز ياران به شه فتاد * پاسى پس از مقاتله در قتلگه فتاد
چون زخمهاى خويش به گرداب خون بشست * چون مرغ پر به خون زده در خاك رَه فتاد
يا از عناد اهل حسد يوسفى عزيز * با پارهپاره پيكر عريان به چَه فتاد
در داغ مرگ او دل اسلام و كفر سوخت * و آتش به جان بتكده و خانقه فتاد
پس فوجى از سپاه چو سيلاب فتنهخيز * از حربگاه آمد و در خيمهگه فتاد
بر روى بانوان حرم برقعى نماند * از فرق آفتاب سزد گر كله فتاد
*
تنهاى ياوران همه در خاك و خون تپان * سرهاى همرهان همه بر نيزه خونچكان
خونابهى گلوى وى از چوب مىچكيد * يا خون گريست با همه آهندلى سنان ؟
تنها قتيل تيغگذاران لشكرى * سرها دليل ناقهسواران كاروان
تنها به پاس شه همه بر آستان مقيم * سرها به سرپرستى اهل حرم روان
تنها گواه حسرت سرهاى تشنهلب * سرها نشان پيكر مجروح كشتگان
تنها كنايتى ز معادات دهر دون * سرها علامتى ز ستمهاى آسمان
زين ماجرا عجب نه اگر خون به جاى اشك * جارى بود ز ديدهى جبريل جاودان
*