كز دور بلند گشت گردى * آمد ز ميان گرد ، مردى
ديدند به ره شترسوارى * خورشيدوشى ، نقابدارى
ماتمزدهى سياه جامه * آشفته ، به سر يكى عمامه
پيش آمد و زارزار بگريست * چون ابر به نوبهار بگريست
گفت اى عريان ميهمان دوست * مهمان نشناختن نه نيكوست
اين تشنه لبان پيرهن چاك * نشناخته چون نهيد در خاك ؟
اكنون كه به خاك مىسپاريد * مىدانمشان برِ من آريد
گفتند چنين كه ره نمودى * وين عقدهى كار ما گشودى
ايزد به تو رهنماى بادا * اى مزد تو با خداى بادا
هرگز نشوى چو اين عزيزان * در داغ عزيز ، اشكريزان
خويشان تو اين بلا نبينند * اين قصّهى كربلا نبينند
رفتند و ز هر طرف دويدند * هر يك بدنى به بر كشيدند
بردند تنى به پيش رويش * جسمى شده چاك چارسويش
خونش به دل فگار بسته * وز خون به كفش نگار بسته
تن كوفته ، سينه چاك گشته * نارفته به خاك ، خاك گشته
سر كوفته ، پا به گل نشسته * تا فرق به خون دل نشسته
گفتند كه اين شكسته تن كيست ؟ * اين نوگل چاك پيرهن كيست ؟
گفتند اين تن قاسم فگار است * پور حسن است و تاجدارست
كش ديده ز چرخ آبنوسى * يك روز چه مرگ و چه عروسى
ديدند تنى چو نونهالى * بر خاك فتاده پايمالى
باريك ميان ، ستبر بازو * با شير سپهر هم ترازو
تير آژده « 1 » پاى تا به دوشش * گلگون تن ارغنون فروشش
پيكان به برش به سر نشسته * تير آمده تا به پر نشسته
شمشير نموده در دلش راه * از سينه دريده تا تهيگاه
دل جسته برون كه جاى من نيست * اين خانه دگر سراى من نيست
گفتند كه اين جوان كدام است ؟ * كآب از پس مرگ او حرام است
صد پاره تنش كبابمان كرد * ز آب مژه غرق آبمان كرد
مادرش مباد با چنين سوز * تا كشته ببيندش بدين روز
چون چشم سوار بر وى افتاد * آتش بگرفت و از پى افتاد
مىگفت وز ديده اشك مىريخت * وز ديده به رخ دو مشك مىريخت
هامش
( 1 ) - آژده : خليده ، فرو رفته .