دردا كه راه باديه گم كرد خسروى * كش عقل رهنماى به ره راهبر گرفت
بس نامهها ز كوفه نوشتند و هر كسى * روز و شبان ز مقدم پاكش خبر گرفت
خواندند سوى خويش و به ياريش كس نرفت * جز تير چارپر كه شتابيد و پر گرفت
چون ديد خلق را سَرِ نامهربانى است * بر مرگ دل نهاد و دل از خلق برگرفت
آمد به دشت ماريه گفت : اين زمين كجاست ؟
آسوده گشت چون كه بگفتند : نينواست !
چون ديد بر خلاف مراد است كارها * فرمود كز شتر بفكندند بارها
افراشتند خيمه و بر رفع كينه خصم * برگرد خيمهگاه نشاندند خارها
چون اهل كوفه ز آمدن شه خبر شدند * دشمن دو اسبه سوى شه آمد هزارها
گرد ملك دو رويه گرفتند فوجفوج * از پا برهنگان عرب وز سوارها
بگذشت لشكر و عمر سعد شوم بخت * سردار لشكر و سر خنجر گذارها
بر گرد شيربچهى حق بيشه ساختند * از نيزههاى شيرفكن نيزهدارها
شه در ميان باديه محصور دشمنان * وز تيغهاى تيز به گردش حصارها
بر روى شاه آب ببستند و اى دريغ * از هر كنار موجزنان جويبارها
افراشتند آتش كين وز سنان و تيغ * بر روزن سپهر برآمد شرارها
بر گرد شه چو لشكر دشمن هجوم كرد * يكباره زو كناره گرفتند بارها
روز نهم ز ماه محرم چو شد تمام
خورشيد بخت آل على كرد رو به شام
روز دگر كه خيمهى مشرق زد آفتاب * آمد ز خيمه شاه برون پاى در ركاب
ياران گرفته گرد ملك چون ستارگان * خود در ميان ستاره به مانند آفتاب
عباس از يمين سپاه و علم به دوش * چتر علم فراشته بر فرق ماهتاب
يك سو على اكبر و در دست تيغ تيز * چون خشمگين پلنگ و به زير اندرش عقاب
بر پشت ذو الجناح شهنشاه تشنه لب * از كام واگرفته به شمشير داده آب
رو كرد سوى خصم كه اى قوم شومبخت * چندين به جان خود نخريد از خدا عذاب
خوانديدم از حجاز و كنون مىزنيد تيغ * شهدى فروختند مزوّر به زهر ناب
بگذشتم از شما ز من خسته بگذريد * چندين گنه چرا ؟ چو گذشتيد از ثواب
بس گفت و غير تير جوابى نيامدش * تا خود چه مىدهند به روز جزا جواب
جا دارد از تراب گر افغان شود بلند * ظلمى چنين كه رفت به فرزند بوتراب
چون پند سودمند نيافتاد خيل شاه
افروختند آتش هَيْجا « 1 » به رزمگاه
هامش
( 1 ) - هَيجا : جنگ ، ستيز .