آنگه به سوى تربت زهرا رويد زار * آن جا براى من كفِ خاكى به سر كنيد
وانگه رويد بر سر خاكِ برادرم * آن سُرمه را به نيّت من در بَصر كنيد
وانگه به آه و نالهى جانسوزِ دل گسل * احباب را ز واقعهى ما خبر كنيد
گوييد : كان غريبِ ديار جفا ، حسين * گرديد كشته ، چارهى كار دگر كنيد
اى دوستان ، چو نام لبِ خشك من بريد * بر يادِ من ز خونِ جگر ، ديده تر كنيد
هرگه كنيد يادِ لب چون عقيقِ من * از اشكِ ديده ، دامنِ خود پرگهر كنيد
هر سال چون هلالِ محرم شود پديد * بنشسته در مصيبتِ من گريه سر كنيد
هر ماتمى كه تا به قيامت فرا رسد * در صبر آن به واقعهى من نظر كنيد
در محنتِ مصيبت دور و دراز من * هر محنتى كه روى دهد مختصر كنيد
از شيونى كه در حرم آنگه بلند شد
دلهاى قدسيان همگى دردمند شد
9
بعد از وداع كان شرف خاندان و آل * آهنگ راه كرد سوى معرضِ قتال
ذوقِ شهادتش به سر افتاد در شتاب * با شوق در كشاكش و با صبر در جدال
انديشهى القاى الهيش در نظر * تمهيد پادشاهى جاويد در خيال
در بركشيده آن طرفش شوقِ باب و جدّ * دامن كشيده اين طرف انديشهى عيال
تيغى چو برق در كف و تنها چو آفتاب * چون تيغ رو نهاد بدان لشكر ضلال
ناگه ز خيمههاى حرم بيشتر ز حد * آمد صداى ناله و افغان به گوش حال
برگشت شاه دين و بپرسيد حال چيست ؟ * گفتند ناگهان كه فلان طفل خردسال
از قحط آب گشته چو ماهى به روى خاك * وز ضعف تشنگى شده چون پيكر هلال
بگريست شاه و بستدش از دايه بعد از آن * آورد در برابر آن قوم بد فعال
گفت اى گروه بدكنش ، اين طفل بىگناه * از تشنگى چو مو شده ، از خستگى چو نال
آبى كه كردهايد به من بىسبب حرام * يك قطره زان كنيد بدين بىگنه حلال
پس ناكسى ز چشمهى پيكان خون چكان
آبى به حلق تشنهى او ريخت بىگمان
10
زين آتش ستم كه برافروخت روزگار * دلهاى خلق سوخت چه پنهان چه آشكار
افتاد در ملايك هفت آسمان خروش * بگريستند جنّ و پرى جمله زار زار
شد آب بىقرار زمينگير همچو كوه * شد خاك پر شتاب سبك خيز چون غبار
پيچيده دود ، در دل آتش از اين ستم * شد باد خاك بر سر و گشت آب خاكسار
برخاست گرد تا برد اين قصّه را به عرش * برجست باد تا برد اين غم به هر ديار