59 - زيور پرستندگان ، زين العابدين همان مرد ناشاد را كه كارش به خاك افتادن در برابر خدا بود گريان در بند كردند .
60 - اندوه در دل سكينه جايگزين شد تا پيكر نزار او را بهگونهى زمينگيران گردانيد .
61 - و أسال قتل الطفّ مدمع زينب * فجرى و وسط الخدّ منها خدّدا
62 - و رأيت ساجعة تنوح بأيكة * سجعت فأخرست الفصيح المنشدا
63 - بيضاء كالصبح المضيء أكفّها * حمر تطوّقت الظلام الأسودا
64 - ناشدتها يا ورق ! ما هذا البكا * ردّي الجواب فجعت قلبي المكمدا
65 - و الطوق فوق بياض عنقك أسود * و أكفّك حمر تحاكي العسجدا
61 - كشتار كربلا اشك زينب را روان ساخت تا لرزان ميانه گونههايش فروغلطيد .
62 - كبوترى ترانهسرا را برفراز درختى انبوه شاخه ديدم كه سوگنامه مىسرود و هر سخنور نغزگويى را زبان برمىبست .
63 - همچون چهرهى بامداد سپيد بود با دستهاى سرخ ، كه بسان گلوبند بر گردن تاريكى و سياهى آويخته باشند .
64 - سوگند دادمش كه اى كبوتر ! برگو اين گريه چيست ؟ پاسخ ده ، كه دل مرا سخت به درد آوردى .
65 - آن طوق ، بالاى سپيدى گردنت سياه است و دستهاى گلگونت مر به ياد بيجادهها مىاندازد .
66 - لمّا رأت و لهي و تسآلي لها * و لهيب قلبي ناره لن تخمدا
67 - رفعت بمنصوب الغصون لها يدا * جزمت به نوح النوائح سرمدا
68 - : قتل الحسين بكربلا يا ليته * لاقى النجاة بها و كنت له الفدا
69 - فإذا تطوّق ذاك دمعي أحمر * قان مسحت به يدىّ تورّدا
70 - و لبست فوق بياض عنقي من أسى * طوقا بسين سواد قلبي أسودا
66 - شيفتگى و پرسش مرا كه نگريست و شرار دلم را كه با آن آتش خاموشىناپذير ديد .
67 - همراه با شاخههاى سربرداشته دست را بلند كرده با فرياد خود و براى هميشه رشتهى سوگنامهسرايى همگان را گسيخت .
68 - حسين در كربلا كشته شد و اى كاش من مىتوانستم با دادن جان خويش زندگى او را برهانم .
69 - اگر گردنبندى آويخته دارم همان خون سرخى است كه دستهايم را با آن گلگون ساختهام .
70 - بالاى سپيدى گردنم نيز از اندوهگذارى طوقى سياه از سين سياهى دلم نهادم .
71 - فالآنها ذي قصّتي يا سائلى * و نجيع دمعي سائل لن يجمدا
72 - فاندب معي بتقرّح و تحرّق * و ابكى و كن لي في بكائي مسعدا
73 - فلألعننّ بني اميّة ما حدا * حاد و ما غار الحجيج و أنجدا
74 - و لألعننّ يزيدها و زيادها * و يزيدها ربّي عذابا سرمدا
75 - و لأبكينّ عليك يابن محمّد * حتى أوسّد في التراب ملحّدا
76 - و لأحلينّ على علاك مدائحا * من درّ ألفاظي حسانا خرّدا
71 - و اكنون اى آنكه مىپرسى اين داستان من است و با سرشك روانم كه خشك نمىشود .