6 - و قوامه كالغصن رنّحه الصبا * فيه حمام الحىّ بات مغرّدا
7 - فإذا أراد الفتك كان قوامه * لدنا و جرّدت اللحاظ مهنّدا
8 - تلقاه منعطفا قضيبا أميدا * و تراه ملتفتا غزالا أغيدا
9 - في طاء طرّته و جيم جبينه * ضدّ ان شأنهما الضّلالة و الهدى
10 - ليل و صبح أسود في أبيض * هذا أضلّ العاشقين و ذا هدى
6 - بالاى او به شاخهى تازه مىماند كه از وزيدن باد خم مىشود ، كبوتر زندهدل است كه با آواز خود در او دل مىربايد .
7 و 8 - چون آهنگ ستيزه كند همان بازوى نرم و نازك را نيزه گردانيده تيز مژگان را برهنه مىنمايد او را بهسان شمشيرى بران و لرزان مىبينى يا همچون آهويى با چشمهاى نگران و گردنى به نرمى برگشته .
9 - زلف تاريك و چهرهى درخشانش دو پديدهى ناساز را يكجا نشان مىدهند كه يكى گمراه مىكند و ديگرى راه مىنمايد .
10 - يكى شب است و ديگرى بامداد ، يا سياهى در دل سپيدى ، اين دلدادگان را رهنمون گرديد و آن سرگردانشان ساخت .
11 - لا تحسبوا داود قدّر سرده * في سين سالفه فبات مسردّا
12 - لكنّما ياقوت خاء خدوده * نمّ العذار به فصار زبرجدا
13 - يا قاتل العشّاق يا من طرفه * الرشّاق يرشقنا سهاما من ردى
14 - قسما بثاء الثغر منك لأنّه * ثغر به جيم الجمان تنضّدا
15 - و براء ريق كالمدام مزاجه * شهد به تروى القلوب من الصدى
11 - مپنداريد كه گرههاى گيسويش را داود « 1 » همچون زنجيرى بههم بافته و به گردش افكنده است .
12 - بلكه دو بيجادهى گونهاش رخسار او را آهسته و آن را زبرجدى گردانيده است .
13 - اى كشندهى دلباختگان ! اى آنكه با نگاهت تيرهاى نابودى را به سوى ما مىافكنى !
14 - به دندان پيشينت سوگند و چه دندانى كه مرواريدهاى به رشته كشيده را مىماند !
15 - و به آن ترى دلپذير لبانت كه همچون باده است . از انگبين سرشته شده زنگ دل را مىزدايد و درخشانش مىسازد .
16 - إنّي لقد أصبحت عبدك في الهوى * و غدوت في شرح المحبّة سيّدا
17 - فاعدل بعبدك لا تجر و اسمح و لا * تبخل بقرب من وفاك الأبعدا
18 - و ابد الوفا ودع الجفا و ذر العفا * فلقد غدوت أخا غرام مكمدا
19 - و فجعت قلبي بالتفرّق مثلما * فجعت اميّة بالحسين محمّدا
20 - سبط النبىّ المصطفى الهادي الّذى * أهدى الأنام من الضلال و أرشدا
16 - سوگند كه من در كوى دلدادگى بندهى توام و در گزارش عشق خويش سرور آمدهام .
17 - بارهى خويش دادگرى كن ، ستم رومدار ، ببخشاى و با آنهمه وفايى كه دارى از نزديك داشتن او به كويت دريغ مورز .
هامش
( 1 ) - پيامبر خدا كه با گرهدرگره افكندن پارههايى از آهن زره مىساخت .