40 - فهل سيّد قد شيّد الفخر بيته * حذار الرّدى يشقى لعبد له عبد ؟
36 - گفتند : اگر خواهى از مرگ برهى بايد چنانچه مىخواهيم دست فرمانبرى به يزيد دهى .
37 - و گرنه اينك درياى مرگ پرآشوب شده و تو بايد با لب تشنه در آن فرو روى و دست و پا بزنى .
38 - پس گفت : « ننگ باد بر آنچه شما آوردهايد كه بوسه بر لب شمشير آبدار بر سر نيزهى كوبنده را بر آن پيش بايد افكند . »
39 - پس زخمهايى كه استخوان سرها را مىشكند پىدرپى فرود آيد . با گرهى كه مىزند ، مىگشايد و با گشودن خود برهم مىبندد .
40 - آيا آن سرورى كه دودمان او كاخ سرافرازى را ساختهاند . از بيم مرگ براى بردهاى كه بندهى او است خود را زبون مىدارد ؟
41 - و ما عذر ليث برهب الموت بأسه * يذلّ و يضحى السيد يرهبه الاسد ؟
42 - إذات سام منّا الدهر يوما مذلّة * فهيهات يأبى ربّنا و له الحمد
43 - و تأبى نفوس طاهرات و سادة * مواضيهم هام الكماة لها غمد
44 - لها الدم و رد و النفوس قنائص * لها القدم قدم و النفوس لها جند
45 - ليوث وغى ظلّ الرماح مقيلها * مغاوير طعم الموت عندهم شهد
41 - اگر شيرمردان از هراس بر خود بلرزند چه پاسخى براى خردهگيران خواهند داشت ؟ آيا با اينكه شيران از دليرى آنان مىهراسند بايد تن به خوارى دهند ؟
42 - اگر يك روز روزگار پيشنهاد كرد خوار شويم بسى دور است كه پروردگار ستوده چنين مشى را از ما بپذيرد .
43 - و به همينگونه جانهاى پاك و آن سرورانى كه سرهاى دليران نيام شمشيرشان است از پذيرفتن سرباز مىزنند .
44 و 45 - در نبرد با دشمنان خون مانند گل آنان يا همچون آبى شادىبخش است كه در آن شنا مىكنند ، روانها را شكار خويش مىشمارند ، پيشتازى به سوى جانبازى را سرافرازى مىدانند و جانها را سپاه خود ، شيران پيكارگاه كه سايهى شمشيرها را جاى آرامش يافتن مىشناسند و تا زندگانى كه مزهى مرگ را با انگبين برابر مىخوانند .
46 - حماة عن الأشبال يوم كريهة * بدور دجى سادوا الكهول و هم مرد
47 - إذا افتخروا في الناس عزّ نظيرهم * ملوك على أعتابهم يسجد المجد
48 - أيادى عطاهم لا تطاول فى النّدى * و أيدى علاهم لا يطاق لها ردّ
49 - مطاعيم للعافي مطاعين في الوغى * مطاعين إن قالوا لهم حجج لدّ
50 - مفاتيح للداعي مصابيح للهدى * معاليم للساري بها يهتدي النجد
46 - پندارى كه در روزى ناگوار از شيربچگان خود پاسدارى مىكنند . ماههاى درخشان تاريكىها كه در خردسالى بر سالخوردگان سرورى يافتهاند .
47 - چون بر خويشتن ببالند در ميان مردم كمتر كسى مانندشان توان يافت . شاهانىاند كه سرافرازىها بر آستانشان سر بر خاك مىنهد .
48 - نه دستهايشان را هنگام بخشندگى با ابر مىشود برابر نهاد و نه شكوه و برترىهاى آنان را نپذيرفت .