تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
25 - اى زير بنياد كيش ما در روزى كه روى آورند تا نماينده‌ى آرزوهاى ما آن يگانه مرد برجسته را بكشند .
26 - فركن الهدى هدّوا و قدّ العلى قدّوا * و أزر الهوي شدّوا و نهج التقي سدّوا
27 - كأنّي بمولاي الحسين و رهطه * حيارى و لا عون هناك و لا عضد
28 - بكرب البلا في كربلاء و قد رمى * بعاد و شطّت دارهم وسطت جند
29 - و قد حدقت عين الرّدى حين أحدقت * عتاة عداة ليس يحصى لهم عدّ
30 - و قد أصبحوا حلّا لهم حين أصبحوا * حلولا و لا حلّ لديهم و لا عقد
26 - ستون راهنمايى را درهم شكستند و بالاى سرافرازى را ويران كردند و از بن بدر آوردند كمر به هوس‌بازى بستند و راه را بر پرهيزگارى گرفتند . 27 - گويا سرورم حسين و گروه او را مىنگرم كه سرگردانند ، نه ياورى دارند و نه كسى دست و بازويش را به پشتيبانى شان مىگشايد . 28 - با رنج و گرفتارى در كربلا دچار كين‌توزىها گرديده‌اند و به خاندانشان كه در ميان سپاه افتاده دست‌درازى مىشود . 29 - آنگاه كه گروهى بىشمار از دشمنان سركش پيرامون آنان را گرفتند گفتى كه مرگ و نابودى ديده‌ى خود را بر آنان دوخته است . 30 - چون برايشان درآمدند هر ستمى را رواساختند چراكه هيچ‌گونه آيين و پيمانى را پيش چشم نمىداشتند .
31 - فنادى و نادى الموت بالخطب خاطب * و طير الفنا يشدوا و حادي الرّدى يحدو
32 - يسائلهم : هل تعرفوني ؟ مسائلا * و سائل دمع العين سال به الخدّ
33 - فقالوا : نعم أنت الحسين بن فاطم * و جدّك خير المرسلين إذا عدّوا
34 - و أنت سليل المجد كهلا و يافعا * إليك إذا عدّ العلى ينتهي المجد
35 - فقال لهم : إذ تعلمون فما الذي * دعاكم إلى قتلي فما عن دمي بدّ ؟
31 - او كه آواز برداشت يكى هم به سهمناكى ، بانگ مرگ سرداد . مرغ نيستى ترانه مىساخت و سرودگوى نابودى به خوانندگى پرداخت . 32 - با سرشك ديده‌گانش كه بر روى گونه سرازير بود . از آنان مىپرسيد : « مرا مىشناسيد ؟ » 33 - گفتند : آرى تو حسين پسر فاطمه‌اى و نياى تو را بهترين فرستادگان خدا بايد شمرد . 34 - تو در خردسالى و سالخوردگى زاده‌ى انسانهاى بلندمرتبه‌اى و آنگاه كه سربلندىها را به‌شمار آرند تو در بالاترين جايگاه آنى . 35 - ايشان را گفت : « اگر اينها را مىدانيد چه انگيزه شما را ناگزير به كشتن من داشته است ؟ »
36 - فقالوا : إذا رمت النجاة من الرّدى ! * فبايع يزيدا إنّ ذاك هو القصد
37 - و إلّا فهذا الموت عبّ عبابه * فخض ظاميا فيه تروح و لا تغدو
38 - فقال : إلّا بعدا بما جئتم به * و من دونه بيض و خطيّة ملد
39 - فضرب لهشم الهام تترى بنظمه * فمن عقده حلّ و في حلّه عقد